باران و رفتگر ها!
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۱  
هميشه باران را دوست داشتم خصوصا وقتی با سر انگشتانش ميزند روی شيشه های حياط خلوت ! هرکدامش يک صدائی دارد .... تماشا کردنش هم حال ديگری به آدم ميدهد ! توی تاريکی زير نور چراغ های خيابان ! ...
گاهی اما باران هم بدخلق ميشود ، مثل ديشب ! انگار که ميخواست درختان را تنبيه کند ، باد گوششان را ميکشيد و باران سيليهای محکمی روی برگهای ضعيف و زرد پائيزيشان ميزد ! يکی دوساعت بعد در حياط را که باز کردم از ديدن منظره خيابان شوکه شدم جويها ، پر شده بود و زباله ها همه جای خيابان پخش شده بودند ! يکی با ميله بلندی سعی ميکرد راه آب را باز کند ! و رفتگر جوانی با بيل دريچه ديگری را ميگشود ! پژوی مشکی با سرو صدا توقف کرد و يکی شيشه را پائين کشيد و داد زد: مراد علی! کارت که تمام شد دريچه ها را دوباره بگذار سرجايش يادت نرود ! و با سرعت دنده عقب گرفت و از کوچه تنگی رفت ... چند دقيقه بعد آژانس آمد ، خيلي از کوچه ها و خيابانها کثيف بود باورم نميشد ! من به سختی متوجه باران شده بودم ! اما رفتگرها عجيبترين چيزی بودند که ميديدم ؛ همه جوان و کمتر از ۲۲ ساله !
يادم می آيد هميشه صدای جاروی رفتگر ها را صبحهای زود وقتی هنوز آفتاب درنيامده بود ، با صدای نماز خواندن مادر ، ميشنيدم ! اين دو صدا برای من انگار تنها يک صدا بود که مثل زنگ ساعت بيدارم ميکرد ! آنوقتها رفتگرها مردان عبوس و خاموش و پيری بودند که وقتی از کنارشان رد ميشدی هرگز نگاهت نميکردند و تو هم بايد آرام و بی صدا از کنارش ميگذشتی ! اما اينها خيلی جوانند ! کنجکاوند و نگاهشان را صاف می اندازند توی چشمانت ... من از اينهمه اعتماد به نفس لذت ميبرم و تحسينشان ميکنم ....