کمدی عاشقانه من
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٢  

 

اين روزها عاشق شده ام گوئي ... عاشق انگشت وسط ام .  نگاهم زياد با نگاهش برخورد ميكند . انگار تا به حال نديده بودمش . من عاشق شده ام ، عاشق انگشت وسط دست چپم . نگاهم كه ميكند دلم يك جوري مي لرزد ته دلم چيزي مي خلد . به ندرت مي شود كه روي لبهايم راه برود يا روي صورتم را نوازش كند . سرش را هميشه بالاي دكمه هائي نگه ميدارد كه فشرده ميشوند و حرفهاي من ناميده ميشوند . من عاشق انگشت وسط ام شده ام . تازگيها فهميده ام كه تنها كاري كه با ميل و طبق وظيفه انجام ميدهد . فشار دادن راهنماي ماشين است ... اينكار هميشه از نظر من ، رفتاري مودبانه بوده است و او هميشه مودب است ... اما بعضيها ميگويند عاشق چيزي شده اي كه نشانه بي ادبيست و تنها وقتي بكار ميرود كه بخواهي فحش بدهي ... ولي من اينطور فكر نميكنم ...  من عاشقش شده ام گوئي . هي به اش فكر ميكنم . خوابش را ميبينم و هر چه سعي ميكنم نميتوانم ناديده بگيرمش ... من عاشق انگشت وسط دست چپم شده ام . شايد برايش انگشتري بخرم تا با هم بيشتر دوست شويم . خوب كه نگاهش ميكنم يك چيز غريب بالاي سرش مي بينم كه توي انگشتهاي ديگرم نيست . حالا يادم مي آيد بچه كه بودم يكبار جان انگشتهاي ديگرم را نجات داده است . آن روزي كه دستم رفت توي چرخ گوشت . خودش را انداخت جلو كه مبادا انگشتهاي ديگرم آسيب ببينند . اما من به خاطر چيز ديگري عاشقش شده ام . شايد چون او بلندتر است ، شايد هم چون آن وسط مغرور ايستاده  يا شايد چون دقيقا هيچ وقت فكر نكرده ام كه چقدر دوستش داشته ام ...اصلا آدم مگر براي عاشق شدن دليل ميخواهد؟ براي دوست داشتن ؟ براي خوب ديدن؟ يا مگر لازم است عاشق كسي باشي و نه عاشق چيزي از خودت؟ ...اما چرا نه مثلا آن يكي انگشت يا آن يكي در آن دست ديگر ؟  نميدانم اما من عاشق انگشت وسط دست چپم شده ام . درست مثل كودكي ... به همين سادگي  ...

 

10/8/82