اين يک معادله است
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸۱  
بعضيها همه چيز را مايملک خودشان ميدانند ! که البته بين هر گروهی يک دسته خاص اينطورين ، مثلا بين ماشين دارها ، کاميوندارها اين مدلين! ماشينشان فضای زيادی از خيابان را اشغال ميکند و هميشه با پتک چيزی را ميکوبند ! يا مثلا نيمه شب ، چون خودشان بيدارند دوست دارند ديگران را هم بيدار کنند ، بوق بعضي از کاميونها هم که نميدانم از روي کدام کشتی باز شده ! بين مغازه دار ها هم عده ای هستند که چون ميخواهند بگويند خيلی تميزند و مغازشان برق ميزند تمام آشغالها را توی جوی خيابان خالی ميکنند . چند روز پيش آقائی ( واقعا چقدر حيف است که کلمه ديگری نميتوانم جايش بگذارم ) را ديدم که يک گونی زباله را توی جوی خيابان خالی کرد ! يک گونی ! و تازه در همين حين و بين داشت خيلی مودبانه خيلی ، با کسی احوال پرسی ميکرد ! نميتوانم اين چيزها را ناديده بگيرم ! دلم ميخواست خودش را هم پرت ميکردم توی همان جوی! يکم ايستادم و چپ چپ نگاهش کردم اما اصلا مرا نديد ! راهم را کشيدم و رفتم و متاسف شدم هم برای خودم که چيزی نگفتم و هم برای او که فرهنگش تا اين حد پائين بود ! ... اين يک معادله است در روابط اجتماعی ! که ظاهرت ، کلامت هر قدر متين باشد تنها چيزی که قويا فرهنگت را نشان ميدهد رفتار توست ! باقيش آنقدر ها هم پررنگ نيست ...