آندره مالرو و من (؟)
ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ آذر ۱۳۸٢  

 

« آيا حسادت ناشي از فرضي نيست كه انسان از فرض ديگري مي كند ؟ »

حسادت حسي ناگهانيست ، گاهي آدم نميداند چرا پيش مي آيد و گاهي دقيقا ميداند كه آنچه مورد حسد اوست كاملا بي ارزش است . اما چيزي كه غبطه را تبديل به حسادت ميكند حس تنفريست كه توام با حسادت است . حس بدبيني ... يا بهتر بگويم يك جور حس بد  و ناخوشايند . آدمي كه حسادت ميكند در لحظه وقوعش نميداند چرا دچارش شده و مدام به خودش مي گويد اصلا ارزشش را ندارد اما درست در همان لحظه شرايطي ديگر را شديدا ميخواهد . حسادت حس محقر اما موثريست كه  خواستن در آن قويست مثل انتقام مثل نفرت مثل كينه كه همه اينها در آن جمع ميشود و ميتواند زندگي آدمي را همراه با دشواري ، درد و اندوه نمايد .

« حتي يك اقليت هم هميشه شامل اكثريتي از احمق هاست . »

اين حقيقتا درست است . جائي در كتاب سينوهه خواندم كه اين مرد ميگفت : در طول تاريخ همه چيز  در آدمها تغيير ميكند اما حماقت مردم نه . شايد حماقت يعني انجام دادن فعلي به بدترين شكل . اما تعريف اين فعل هم خودش جاي حرف دارد . چه فعلي ؟ با چه ارزشي ؟ به چه منظوري ؟ من حماقت را نوعي ناداني ميدانم اما نميتوانم آنرا در آدمها مطلق فرض كنم .  آدمي احمق است كه با توجه به دانش و آگاهيش بدترين راه را برميگزيند كه هيچ يا كمترين سود  در آن باشد . راستش ... هر چه فكر ميكنم بيشتر به اين نتيجه مي رسم كه با اين تعريف من هم شامل آن اكثريت هستم J

« هر سالخورده اي يك اعتراف است و اگر سالخوردگاني مي بينيم كه خالي هستند براي آن است كه انسانهاي بسياري خالي بوده اند و اين خلاء را مخفي كرده اند .»

بالاي كلمه اعتراف در دست نوشته علامت سوال گذاشته ام . اما نميدانم چرا بالاي كلمه خلاء علامت تعجبي نگذاشته ام . به جواب علامت سوالم رسيده ام اما خلاء ... آدمهاي خالي چه كساني هستند ؟ آدمهائي كه كار مهمي توي زندگيشان نكرده اند ؟ مگر ميشود آدم هيچ كار مهمي نكند ؟ ... يا شايد آدمهاي خالي آدمهائي هستند كه يافته هايشان را درنيافته اند ... شايد آدمهاي خالي كساني هستند كه فهميده اند آخر زندگي آني نيست كه تمام عمر در پي اش بوده اند ... آرامش است و آرامش مرگ است مثل خواب ... اگر ذهنمان پر از مشغله روزانه باشد و فشارهاي روحي ، شب را با خوابهاي ترسناك ميگذارنيم و مرگ هم همينطور است ... چه خوب ميشد ذهن زندگيمان را خالي ميكرديم از فشارهائي كه شايسته اش  نيستيم و ميگذاشتيم كه تا ابد خوابي آسوده داشته باشيم ...

 

 « نُه ماه ، نَه ! بلكه  شصت سال لازم است تا انساني ساخته شود . شصت سال فداكاري ، شصت سال اراده و خيلي چيزهاي ديگر ! وقتي انساني ساخته شد ، وقتي كه ديگر از كودكي و نوجواني چيزي در او نماند وقتي كه حقيقتا يك انسان شد آن وقت فقط به درد مردن مي خورد ... »

؟ شايد خدا يك انسان را ميخواهد . شايد براي همين است كه زمان مرگ آدمها فرق ميكند ... نميدانم ... نميدانم چرا ! شايد هم خدا از انسان شدن ما پشيمان ميشود وگرنه ...

ديدگاه ؟