پِرت
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۱  
ممکن است خوشايند نباشد بنابراين توصيه نميکنم بخوانيدش !
حال عجيبی دارم ... شايد علتش زيادی خلوت کردن با خودم باشد ! شايد هم به خاطر وبلاگردی امروز و خواندن نظرات بعضيها تو بعضی وبلاگها باشد ! هيچ جوری توی کَتم نميرود که از چيزی که جذبم نميکند تعريفی بکنم ... دلم نميخواهد خودم را بفريبم ، دوست ندارم سطحی باشم ... امروز آتش ميگفت چرا شعرهای خودت را نمينويسی ؟ اولا واقعا خودم را در اين حد نميبينم ثانيا به خودم اين حق را نميدهم که تراوشات ضعيف ذهنيم را به اجبار و به نام دوستی ، قالب کسی کنم و ... و ثالثا تمايلم به نثر خيلی بيشتر شده است تا شعر ، ترجيح ميدهم از شعرهای نو و غزلهای زيبای همسايه ها استفاده کنم اما حقيقتش نه به هر قيميتی ! معذرت ميخواهم ، ميدانم من حق ندارم خستگيم را از هر چه و به هر دليل بنويسم ... اما گاهی ...
پ.ن: اسم اين جور نوشته هايم را من بعد ميگذارم پِرت ...