پاسخ محبتی که شد
ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ آذر ۱۳۸۱  
دلم ميخواست همانجا توي نظر خواهي جواب بدهم اما انديشيدم نکند بي احترامي باشد ...

آقا مرتضي ، ممنونم از توجهتان اما من نه از رقابت ميترسم ، و نه خودم را دست کم گرفته ام ، راست است که يک چيزي ته دلم مرا به هراس مي اندازد ، شايد ترس از دست دادن باشد ، معتقدم آدم براي نوشتن بايد حسش را قوي و روشن با خودش داشته باشد ميدانيد من از همان حس قوي ميترسم ، از تپيدن دلم ... هي نهيبش ميزنم که هيس ! يه چيزيست که از برخورد تجربه و احساس شکل گرفته است و همان است که براي نوشتن شعر نياز است اما...

علي آقا ، ميداني که از افتادن با چشمان بسته، آن هم توي هواي نوشته هايت چه لذتي ميبرم... يک وقتي همان کار را ميکردم که شما گفتيد ، ميدانيد فرق شعر و نثر اتفاقا همين جاست ! توي شعر خودت را سبک ميکني و ميگذاري امواج آرام احساساتت ، ببردت هرجائي که خواست و اگر چشم هم باز کني تنها آبي آسماني بالاي سرت را ميبيني يک وقتي هم ميبيني توي يک ساحل نامهربان پياده ات کرد ! اما نثر اينطور نيست ، انگار که داري خودت شنا ميکني اتفاقا با تلاطم آب همراهي ، بايد قدرت عضلاتت را به رخ بکشي بايد نشان بدهي که تو پيش ميروي و به هر مسيري که ميخواهي ! و ميداني که سرانگشتانت کجا آخر خط را لمس خواهد کرد ...

ع.ش.ق عزيز ، از لطفتان سپاسگزارم ، راست ميگويد بايد شاعر بود ميدانيد خدا خيلي فرصتها براي کامل بودن به ما آدمها داده است ، توي اين دنيا هر چيزي باشي اگر در نهايتش باشي و تمام نيروهايت را برايش بسيج کني ، موجود کاملي خواهي بود ، به خوب و بديش کاري ندارم ها ! همه ما توان خيلي چيزها را داريم اگر اين هراسها بگذارد !

ساراي عزيزم ، نميداني چقدر شوکه شدم از آنچه نوشتي ! اصلا اين شعر را به ياد نداشتمش ! گمانم کمي بيش از ۳ سال است ! آخ مرا ياد شبکه عابدي انداختي ! يادم مي آيد که اين شعر را براي تو گفتم ، تو مثل هميشه فاصله ات را با من حفظ ميکردي ! يادت مي آيد ؟ اما نميداني چقدر ميتواني به من نزديک باشي ! سارا جان ، گاهي عبور از دلتنگي و مرور روزهائي که گذشته است حسي اندوهناک و تلخ دارد ، شايد زمان زيادي نياز باشد تا من آرامشي دوباره بيابم و فراغتي که دوباره شعر گفتن را از سر بگيرم ميداني که آنچه در اين يکسال اخير بر من گذشت ، دردي نيست که به آسودگي از کنارش بگذرم ... شايد يک روز همه آنها را بنويسم شايد ...