چيزی از کسی که قشنگ مينويسد
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ آذر ۱۳۸۱  
خوابم نميبرد ، ذهنم هم زيادي مشغول بود ، دير وقت هم بود ، خسته هم بودم ، جواب هيچ کس را هم نميتوانستم بدهم چون هنوز خوب فکر نکرده بودم ! رفتم و دست به کمر جلوي کتابخانه ايستادم ! يک رديف رمانهائي که حال خواندنشان را نداشتم يک رديف کتابهاي تاريخي و سياسي يک رديف کتابهاي مذهبي ۳، ۴ رديف کتابهاي تخصصي و آن پايينترين رديف چشم به کتاب لاغري افتاد که يهو مرا ياد شعر کودکي علي آقا انداخت ... برداشتمش و همان جا رو دو زانو نشستم و شروع کردم به ورق زدنش ! برعکس هميشه که کلي با اين کتاب ميخنديدم اينبار خنده ام نگرفت ! زانوهام خسته شدند ايستادم و بقيش را خواندم چشمم هي به ساعت روي کامپيوتر بود ، دلم شور فردا را ميزد ! گذاشتمش روي ميز که امروز با خودم بيارمش و آن چند تائي که بيشتر توجهم را جلب کرد بنويسم ! حالا ميبينم به عکسشان هم نياز دارم ... با اين حال مينويسمش ! ...

چند تا ؟ چقدر است ؟
يک در قديمي چند بار محکم بسته مي شود ؟ بستگي دارد که چقدر محکم آنرا به هم بزنيم . يک نان بين چند نفر قسمت ميشود ؟ بستگي دارد که تکه هاي آنرا چه اندازه اي ببريم . در يک روز چقدر خوبي وجود دارد ؟ بستگي دارد که چقدر خوب زندگي کنيم . از يک دوست خوب چقدر محبت مي بينيم ؟ بستگي دارد که چقدر به او محبت کنيم .

وارونه
هر بار اون آدمي رو می بينم که وارونه توي آب ايستاده ، همون جا مي ايستم و شروع مي کنم به خنديدن ! هر چند که نبايد ديگران را مسخره کنم . براي اينکه شايد ... توي يه دنياي ديگه ... يه زمان ديگه ... يه شهر ديگه ... شايد اون درست ايستاده و من وارونه ام !

چند تاي ديگه هم هست که بعدا مينويسمشان !
آخ يادم رفت بگم اينها را نويسنده مورد علاقه ام شل سيلور اشتاين نوشته است .