پاسخ به شعر بازگشت
ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸۱  
ز سنگ پرس
بيژن ترقی


تو اى كه «در نفس گرم جاده» خواهى رفت‏
«پياده آمده بودى، پياده» خواهى رفت‏
شَرارِ شعر تو يك توده آتش است ايدوست‏
تر از نامه جان بلاكش است، ايدوست‏
بَسى حديث غم افزا شنيده بودم من‏
چنين چكامه سوزان نديده بودم من‏
نمانده از غم تو آرزوى زيستنم‏
رسد بگوش فلك نغمه گريستنم‏
نمى‏بريم زخاطر توانِ دست تو را
«به سنگ سنگِ بناها نشان دست» تو را
اگر كه: «كودك تو سنگ زد بشيشه ما»
نشد شكسته هم آوازى هميشه ما
كه كودك است و زبان نهفته‏اى دارد
زسنگ پرس، چه راز نگفته‏اى دارد
زسنگبار حوادث، شكسته بال و پرش‏
مگر كه سنگ رساند بگوش ما خبرش‏
كه اى كه در بر خود كودكى چو من داريد
سرى ز روزن آسودگى برون آريد
منم كه «نانى اگر داشتم زآجر بود
و سفره‏ام كه نبود از گرسنگى پر بود»
«همان غريبه كه قُلّك نداشت» من بودم‏
«و كودكى كه عروسك نداشت» من بودم‏
***
الا غريبه درد آشنا دلاور مَرد
كه صبر و طاقت تو پُشت آسمان خم كرد
اگر كه چشم تو گريان و دل پر از درد است‏
زدشمنّىِ برادركشان نامَرد است‏
چه جاىِ شكوه زغُربت؟ كه همرهان هميم‏
هم آستان و هم آئين و هم زبان هميم‏
بيا به اشك بشويم غبار راه تو را
به مهر بوسه زنم طفل بى‏گناه تو را
تو پيشتاز همه دودمان خود هستى‏
تو زنگ قافله كاروان خود هستى‏
تو نام دارترين مرد روزگار خودى‏
تو تابناك‏ترين كوكب ديار خودى‏
طلسم غربت ما آن زمان شكسته شود
كه رشته بند عَجوز زمان گسسته شود