شام آخر
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۳  

دوباره دیدمش "شام آخر" را میگویم ... می گفت" خوب نگاهم کن تمام چروکهایم را نگاه کن" ... آخرش را باید دوباره میدیدم همه ی آخرش که از دقیقه ی صفر آغاز میشد و دوباره پای موجوداتی خودخواه که می آیند و احساست را با تعقل تغییر میدهند.آدمهائی که  قادرند هم تو را تنبیه کنند و هم توجیه ! آدمهائی که قادرند در تو هم عشق بیافرینند هم بیزاری! آدمهای بزرگ کم رنگ ! آدمهای خوب بی خاصیت ! خودش بود با نگاه خودش در بیست و یکسال گذشته اش خودش بود با خودش وقتی مادری داشت و وقتی مادری شد ... باید آن جمله را تمام میکرد که میگفت از زبان خودش ،"تو اولین کسی نیستی که فرصت سخن گرفتن را از من گرفت ... فرصت بودن را ... پیش از تو هم نزدیکترین کسانم مرا بی عشق می خواستند آنها هم مانند تو نمی دانستند که هر گاه درون زنی از باور عشق خالی شد جایگاه کینه و نفرت و خودخواهی میشود" ...

چقدر خوابهام شبیه خوابهای تو بود سیاه و سفید ، بی کلام ... دوباره خواب سنگسار دیدم دوباره خواب دیدم که صدای خنده ی بلند زنی می آید دوباره خواب دیدم که بوی شهوت میدهی ... آلودگی را نمیشود تعریف کرد طوری که عذابش برای تو و برای من یکسان باشد ... خدایا چگونه است که احساس را به نوع من بیشتر بخشیدی و آسیب پذیرترم کردی و قدرت تعقل را به جنس دیگری و بدان سبب قوتش بخشیدی آیا عذاب هم به تساویست ؟ تساوی را تعریفم میکنی ؟

 

 ديدگاه