عبور خاطره
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۱  
نازنين ، دلتنگيت را ميفهمم و آن نگاه راكه در عبور از خيابانها دنبال كسي ميگردد ، ميشناسم . من با بوي باراني اشكهايت آشناييم . من شكستن آيينه هاي غرور و استقامت را تجربه كرده ام . من بدن بيروح اندوهم را مدتها به كوچه ها و نگاهها تقديم كرده ام . ميدانم چه ميگوئي ، ميدانم چگونه اي ... بوي خاك باران خورده دلت را مي لرزاند. تماشاي باد توي گيسوان خسته شمشادها دگرگونت ميكند . عبور نيم رخي آشنا قلبت را به تپش مي اندازد . شميم آشناي عطري ديوانه ات ميكند . نگاه خسته خود را ميدوزي به امتداد هر چه جاده اي كه هست، تا بلكه بازگردد .... باور كن كه ميفهمم . با خودت روراست باش، بنويس كه هيچ آرامشي را بهتر از نوشتن نخواهي يافت .
خدا هم براي آرامش بندگانش كتاب نوشته است ... پس در اين نوشتن عظمتيست كه بايد قدرش را دانست .
مهربان ، به روزهاي روشن آفتابي قسم كه سهم هركس از عشق و تماشا مشخص است ...