بی بازگشت ۱
ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٤  

تا آن زمان هیچ نوزادی به آن خوشگلی ندیده بودم، تمیز، سفید، کمی سرخ با موهای طلائی ، به مادرم گفته بودم من هم با شما به بیمارستان می آیم دلم میخواهد دختر دائی کوچولو را ببینم... آنقدر خوشگل بودی که نمیتوانستم چشم ازت بردارم درست عین فرشته ها خوابیده بودی وقتی پیچیدنت توی پتوی سفید دلم غنج رفت. زن دائی چشمهای مرا می پائید گفت دوست داری بغلش کنی ؟ سرم را به نشانه ی تائید تکان دادم ... توی ماشین که نشستیم تو را گذاشتند توی بغلم ، عین ماه بودی ، تا رسیدیم چشم ازت برنداشتم از همان روز بود که وقتی مادرم اشتیاقم را دید تو را به نام من میدانست ، دائی هم بدش نمی آمد مادرت اما حرفی نزد، هیچ وقت حرفی نزد ... تو یادت نمی آید اصلا ، پدرم تازه مرده بود ما با شما زندگی میکردیم ،من و چهار تا خواهرهام، هنوز سرخی دستهای خواهرم را توی تشت مسی وسط زمستان یادم می آید اما او با عشق لباسهای کثیفت را میشست. تو شده بودی همه ی زندگی ما ، وقتی میخندیدی همه مان ذوق زده میشدیم دورت می چرخیدیم و برایت "حمومک مورچه داره دور و برش کوچه داره بشین و پاشو خنده داره" میخواندیم و کیف میکردیم وقتی تو ذوق میکردی و دست میزدی ... چطوری خدا آنهمه خوشگلت کرده بود ؟ نمیدانی چه حس ویژه ای داشتم وقتی مامان میگفت عروس منی ... چهار پنج ساله که شدی ما از پیشتان رفتیم ، مادرت با آنکه زن فوق العاده ای بود اما دوست نداشت با ما وصلت کند دل خوشی از خانواده ی شوهرش نداشت ما هم که خانواده ی شوهر بودیم ... به من میگفت عین پسرم هستی نه اینکه بدش بیاید تو زن من بشوی اما اگر میشد که نشود سعیش را میکرد. هنوز پنج سالت نشده بود که استدلال کردن و فکر کردن را یاد گرفتی... وقتی فرشته کوچولوی من اخم میکرد دلم میگرفت اما تو هیچ وقت نمیفهمیدی درونم چی میگذرد. بعد نمیدانم چطور میشد که ازت خجالت میکشیدم تو هم اهمیتی به بچه یتیمی مثل من نمیدادی تو با همسن و سالهات بازی میکردی گیرم که من هفت سال از تو بزرگتر بودم اما می توانستم به همان خوبی با تو بازی کنم که تو با بچه های دیگر فامیل ... تو اصلا حواست به من نبود حق هم داشتی خیلی کوچک بودی آخر، از ترس آنکه رازم فاش نشود جرات نمیکردم به ات نزدیک بشوم....

 

ديدگاه