حقيقت چيست ؟!
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۱  

راستيييييييييييييي چه برفی ميبارد . وقتی شروع کردم فقط مه بود اما حالا کوه و دامنه روبرويم کاملا سپيد است . خدايا شکر .
عکس العملهای دوستان واقعا برايم جالب بود . خيلی دوست دارم که به همه جواب بدهم . اما قبلش حرف خودم را بزنم و بعد ...
آنچه به عنوان اعتراف نوشتم نه حرف من بلکه انتخاب من بوده است و اميدوارم اين تفکر وجود نداشته باشد که ليلای آبی آسمانی نوشته ای را بی هدف مينويسد . اولين بار که با اين نوشته روبرو شدم چيزی از هدف شاعرش نفهميدم خواندمش و قضاوتی هم نکردم حتی روی کامپيوترم هم ذخيره اش نکردم چند روزی که گذشت مدام اين جملهء « در سرزمين من » و انکار نميکنم ، نميکنند ، نميکنيم توی ذهنم رژه ميرفت . دوباره رفتم و پيدايش کردم و يک بار ديگر خواندمش و چيزهای که ذهنم را درگير کرده بود را فهميدم آن را ذخيره کردم و خواستم پيش يا پس از نوشتن شعر نظر شخصيم را بدهم . احساس کردم نکند قضاوتم اشتباه باشد ؟ و از خودم پرسيدم چرا آن را به محکمه قضاوت دوستانت نميگذاری ؟ مگر نه اينکه اينجا خانه توست و آن بخش پيامهای ديگران مجوز نگاه ديگران است و مگر نه آنکه آنچه نوشته ميشود ديگر تنها برای نويسنده نيست و از آن لحظه که نوشته ميشود تعلق به ديگران هم دارد ؟ پس بدون دخالت فکری خودم گذاشتمش توی ويترين خانه ام و نشستم به انتظار قضاوت شما ...
نوشته را کاملا سياسی يافتم شاعر به سياست موجود معترض است اين خيلی عذابم داد که باز هم زن وسيله شده است . خصوصا اين که هی ميگويد در سرزمين من ! بله در سرزمين من قانون همواره قانون مردان است اما در سرزمين من حاکم مطلق قلبهای مردان ، زن بوده است کسی که امروز در سرزمين ديگران جز وسيله شهوت و وسيله ای برای سرکوفت زدن ما نيست ! آنها نياز مدام زن را که خودنمائيست بزرگ ميکنند اما روح تسکين دهنده و آرام بخشش را تبديل به تزريق بيمارگونه برای ارضاء موقت نيازهای دائمی کرده اند . ! در اين مورد خيلی حرف دارم . آنچه شاعر از سرزمين من نوشته است مربوط به امروز سرزمينم نيست اين را قبول دارم که گاهی اغلب مردها زن را جزئی از خودشان ميدانند نه وجود مستقلی از خود . عين ماشينشان عين خانه اشان و خيلی دوستش داشته باشند عين کتابخانه اشان ! در جائی گفتم که من به چنين وجودی معترضم و با هر ديدگاهی که چنينم ببيند مخالفم .
اين شعر انتخاب من بوده است از آن خوشم آمد اما هميشه سليقه يک نفر علاقه اش نميشود . همانطور که من آبی آسمانی را دوست دارم اما سبز ، بنفش ، قرمز ،زرد ، نارنجی ، صورتی ، سرمه ای و گاهی مشکی را هم دوست دارم اما هرگز خاکستری را دوست نداشته ام . اين سليقه من است اما علاقه ام نيست . اين را امتياز ميدانم که توان تفکيک سلايقم از علايقم را دارم .حرفهای شاعر را از ديدگاه او قبول ندارم اما نميتوانم منکر چيزهای درستی در آن بشوم .
تکه هائی از حرفهای دوستان که برايم جالب است دوباره نويسی ميکنم .
( آواز دلقک ) : آواز ساده چيزی شبيه فرياد غمالوديست که از نگاه اشکبارشان پر می کشد ،
علي آقا ميدانست كه من آن روز چه حالي دارم . شده است گاهي از فرط فشار هر چيزي را منكر بشويد ؟ فشار كاري ، يادآوري چيزي دردناك ، درد از بيماري و احساس غم از زن بودن ؟ ايشان از زاويه ديدي كه من به او دادم ، مرا درست ديد است .
( تخريپچي دوران ) : هر آدمي به هوا و حواي سالم نياز مند است .
ابوالفضل خان مين را خوب خنثی کردند . اين نگاه نصيحت گونه ميخواهد بگويد حرفت را فهميده باشم يا نه به اين معتقدم که آدم نيازمند هواست چنان که نيازمند حواست ( اگر برداشتم درست باشد ) . من اما ميگويم که من يک زن دوست دارم چنان باشم که يک آدم همانطور که به روح نياز دارد به زن هم نيازمند باشد . ( شايد هم حرفمان يکی باشد نظرم را قطعی نميدهم چون من دنيا را زنانه ميبينم و او مردانه ) .
(دانشجوی ايرانی) :
خيلي سياه نوشته بودي . از تو بعيد بود. وسيع باش و تنها ، سر بزير و سخت ..... يا علي مدد
:) من آدم کوچکی هستم و خدا را شکر ميکنم که به وجودش معتقدم و در تنهاترين لحظات او را دارم . به اين دوست عزيزم اعتراضی نميکنم او مرا با نگاه خودش ديده است و مگر چقدر اين ليلا را ميشناسد ، جز آنکه چند نوشته انتخابی مرا ديده است ؟ من به سربزيری اعتقادی ندارم که زن را بی غرور همانند مردی بی غيرت ميدانم و همواره افتخارم اين بوده است که مغرورم . اما آن يا علی مدد آخرش مهربان است و همراه .
( شايد يه حرف نو ) :
اباذر عزيز حرف جالبی زده است که خلاصه همه حرفهای من است :
... بعضی وقتا آدم شعر یا حرفی از کس دیگری تو بلاگش مینویسه چون براش جالبه... بعضی وقتا واسه این مینویسه که حرف دل خودشه... بعضی وقتا هم صد در صد قبولش داره... شما خانم هستین و شاعر یه مرد... خیلی فرق میکنه سه مورد بالا تو نظر دادن خواننده... لطفا موضع تون رو بگین...
من اين را يک موضع گيری عادلانه ميدانم .
(۳۰ياوش) :
اين دوست مهربان همراه و صميمی که لطفش هميشه شامل من بوده است نوشته است :
راستی عشق ديگه چيه ؟! .
سياوش جان عشق تقريبا تعريف يکسانی دارد عشق جرقه ايست که زده خواهد شد و تو ناگزير از پذيرشش هستی عين ويروسيست که تو را مبتلا خواهد کرد و هيچ واکسنی هم ندارد سن خاصی هم ندارد تو را با خود به دنيای وسيعی ميبرد که به تجربه هايت ، احساست ، لذتت می افزايد و خيلی اصولی که به آن معتقدی تغيير خواهد کرد سفريست که مرد خطر کردن ميخواهد .
يک سياوش ديگر که آدرسش را نداده است اما گمانم ( آبی تر از شعر ) باشد گفته است : با اين متني كه نوشتي احساس خوبي به من دست نداد.
من البته منظورش را خوب درک نکردم .
(رقصنده با مرگ ):
و ای کاش همه حوا داشتیم...که به سیبی دلمان را ببرد...تا بفهمیم هنوز هم خاکیم
شاید شیطان هم عاشق باشد...او هم گناهش کبیره است؟
راستش من هم آرزو داشتم که حوائی ميداشتم تا ... ( من اجازه دارم چنين آرزوئی بکنم ؟!! آرزو آرزوست ديگر مگر حد و حدود دارد ؟ )
شايد ؟! شيطان بی شک عاشق بوده است و گمانم تا آن زمان کسی به اندازه او معنی عشق را نميفهميده است . اما عشقش بخشنده نبوده است حسود بوده است و حس مالکيتش آنقدر زياد که نميتوانسته رقيبي را تحمل کند . من در حدی نيستم که عشق او را مثبت يا منفی بدانم قضاوتش را با معشوق عادلش ميگذارم .
برای پاسخ دادن به مهدی عزيز و ليلای نازنين بايد بيشتر فکر کنم .
از باقی دوستان : اران عزیز ، سبز آبی مهربان ، سارای خوبم ،تيناتوتاکه متاسفانه هنوز فرصت نکرده ام بازديدش را پس بدهم . ناصر خان شاعر که از من بيسواد هم پائی خواسته اند . مهاجر ، که محبت داشته اند . تشکر و قدردانی ميکنم .
برف بند آمد !