ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٥  

بودنت شادمانی حضور سقفی بود در زلزله ای که برپا شد و همه جا را ویران کرد، رفتنت آوار همان سقف روی باور و اعتمادم، حالا... میبینی که زنده ام. درد ،نه آنقدر شدید که شبیه نقاهتی خاموش گه گاه ، خاکم میکند در میدان تن به تنی که با تو داشتم...

 

تن لرزه

  

 

صدقه ي چشمان تو به کلمات من واجب است...

مستحقم بدان.