نسبتم با تو چيست ؟
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۱  

نازنين ِ شيرينم ! اينگونه در آغوشم مگير ، قلب من گنجايش سيل بيکران محبتت را ندارد . آخ عزيزکم ! اينگونه نگاهم مکن ، چشم من تاب تماشای دلتنگيت را ندارد . چقدر دلم برايت تنگ ميشود ... اين نوشته ها را شايد هرگز نخوانی شايد هرگز به اين دنيای وانفسای مجازی وارد نشوی . شايد هرگز نفهمی که چقدر دوستت داشته ام و ندانی که چقدر از تو حرف زدن و نوشتن روحم را روشن و آرام ميکند ... وقتی خيلی کوچک بودی تنها بچه شيرينی بودی که عميقا دوستش داشتم و ميخواستم مال من باشد ! می آوردمت کنارم ميخواباندمت روی پاهايم ميگذاشتمت و برايت لالائی ميگفتم . هيچوقت دل به هيچ عروسکی نميبستم و برای هيچ کس لالائی نميخواندم اما تو، آن صورتک مهربان سفيد را ... کودک مهربانی بودی مثل حالايت ، هرگز نق نميزدی غريبی نميکردی و با کوچکترين نگاه شيرينی لبخند ميزدی مثل همين حالايت . وقتی بزرگتر شدی برايتان غصه ميگفتم کتابهائی که خوانده بودم شعر هائی که شنيده بودم آنها را ميبلعيدی يادم می آيد که مادرانتان چقدر حسوديشان ميشد می ترسيدند که از راه بدرتان کنم ... بعدها شعرهايم را برايتان ميخواندم و دردهايم را برايتان می نوشتم و اشکهايم را روی شانه های کوچکتان می ريختم ... همراز من شديد و طوفان اندوهم آنقدر بزرگ بود که شما را به روياهايم وارد کند . در روزهای تلخ خاطره دستانت را گرم و صميمی احساس ميکردم روزهای تلخ تنهائی می آمدی و گوشه اتاقم مينشستی و با من فکر ميکردی روزهای بغض و اشک در آغوش مهربانت که حالا بزرگ شده بود می گرفتيم و نوازشم ميکردی ... خيلی ها ميگويند تو شبيه منی آرزو ميکنم سرنوشتت شبيه دردهای من نباشد و دستان گرمت هرگز آلوده به اندوه خاک گورستان نشود و چشمان روشنت هرگز به جويبار جاری بی قرار اشک مبدل نگردد .
امروز عجيب هوايت را کرده ام ! شعری را که برايم سروده بودی لابه لای نامه های اداری يافتم همان شعر که وقتی داشتم می رفتم برايم نوشتی همان که هميشه همراهم هست شعر تو شعر يک دخترک ساده و مهربان ۱۶ساله نيست . شعر تو ترانه نسبت ماست خون مشترکی که با مفهوم حقيقيش در رگهايمان جاريست ... تو همواره درون من سيالی ، برادرزاده خوبم .



کسی کنار خلوت من نيست
کنار آتش محزون واقعيتها
کسی که دست مرا گرم ميکند
همان فرشته زيبای آرزوهايم
همان تلاقی لبخند و اشک و مهر و سکوت
همان شب نمناک
که در کنارغمش بی ريا سخن گفتم
همان که گفت به ما از تلاش و فکر و کتاب
و در شبی سنگين
مرا نديد و برايم نوشت
خواهم رفت .
کسی چه می داند ؟
- کسی نميداند .
من آه می کشم
چرا دلم با اوست ؟
فرار می کنم ؛
از اين همه پوچی
از او که منطق سرشارش
کنار کاسه لبريز عشق در سينه
به خاطرات لگد زد .
فرار ميکنم و خاطرات سبز خودم را
به دشتهای پر از گل
به خانه ای در ده
به آسمان بزرگ
به ماه خواهم برد
فراتر از همه جرمهای زمين
تا خودِ بی حجاب خدا
فرار خواهم کرد .

و او هميشه گوشه قلبم هست ؛
« ستاره ای بدون غروب » .

کوثر