پادگانی که هنوز هم قلبم آنجا می تپد
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۱  

اينجا خانه من است خانه اي که روي ديوارهايش تصويرهاي ساده اي از من ، تصويرهائي که روي دريچه اي روشن ترسيم شده است، ديده ميشود ... اما من موجودي ۳ بعديم . براي آنکه وجودم را باور کني اصراري نميکنم التماس نخواهم کرد و هي صدايت نميکنم که من اينجايم ... در تمام سالهاي عمرم از روزي که ۱ ساله شدم تا امروز هر سال عبور نمناک روح و قلبم را هر جائي که نامي از من بوده است باقي گذاشته ام گفتن ندارد شايد خيليها شبيه من باشند .
ميخواستم از آن بخش از وجودم که در جائي به نام دوکوهه جا ماند ، چيزي بنويسم . اين نام را در وبلاگ يک زميني ديدم و تصوير آن متن ، قلبم را فشرد ...
پدر تازه يک پيکان صفر خريده بود پدر دوست داشت که خوشحاليش را با ديگران تقسيم کند پدر عاشق ماشين عوض کردن بود پدر عاشق سفر کردن بود . ۲۹ اسفند ، يک روز قبل از عيد راه افتاديم و پدر با سرعت به سمت دوکوهه ميراند ميخواست موقع سال تحويل کنار خواهر زاده هايش باشيم. من عادت به ديدن بيابان نداشتم ... پدر هميشه ما را به جاهاي سرسبز ميبرد خودش عاشق فصلهاي مختلف شمال بود ، ديدن مسافتهاي طولاني که تنها چشم اندازش بيابان بود و خط هاي بريده بريده وسط جاده برايم عادي نبود اما من دختر بچه ساکتي بودم و عاشق تماشا ! يک کيف کوچک هم داشتم که هميشه همه جا همراهم بود ... اولين شهري که رفتيم و مسافرخانه اي گرفتيم دزفول بود ! دزفول را هميشه با نخلهايش به ياد دارم آنجا همه چيز را تيره و ابري ميديم مادر از ابتداي راه بيمار بود آنوقتها من هنوز بلد نبودم از شهرستان شماره تلفن بگيرم تنها شماره اي را هم که حفظ بودم شماره مغازه پدر بود . اولين فرصتي که توي آتاق تنها شدم گوشي تلفن را برداشتم حتي نميدانستم آن خط ممکن است داخلي باشد ... آنجا تازه فهميدم که من خيلي چيزها بلد نيستم ... اين اولين باري بود که من در زندگي از نادانيم خجالت کشيدم . پدر پرس و جو کرده بود ما نميتوانستيم با ماشين خودمان برويم دوکوهه بايد با يک ماشين نظامي ميرفتيم . اما مادر بيمار بود ما هم کلي ميوه و آجيل و هله هوله همراه برده بوديم آخرش يک طوري تا نزديکي دوکوهه رفتيم وسايلمان را هم يک ماشين ديگر آورد و حوالي عصر ما به همان ريل راه آهن رسيديم ... هر چقدر خواهش کرديم نگذاشتند بچه ها بيايند ... گفتند آماده باش است يه سيم خاردار طولاني هم کنار ريل کشيده شده بود ما ديگر نميخواستيم برگرديم بجز ما يک خانواده روستائي هم براي ديدن تنها پسرشان آمده بودند از يک روستاي دور در اردبيل . هوا خيلي تاريک شده بود سال تحويل نزديک ظهر فردا بود ... کنار ريل چادر نظاميي بود که دو تا تخت فلزي درونش بود چند تا هم پتوي سربازي ... ما فکر نميکرديم اوضاع آنطوري باشد ما که هيچ وقت جبهه نبوديم ! من هيچ وقت نميتوانستم با غريبه ها جائي بخوابم ... و البته جاي پر سر و صدائي مثل کنار ريل راه آهن ... مادر آرام موهاي بلوندم را شانه زد و بافت و مرا در آغوش گرفت تا بخوابم ولي خوابم نميبرد ... نيمه شب آرام سرک کشيدم تا قطاري را که داشت ميگذاشت ببينم واي خدايا چقدر به انتظار صبح نشستيم ... خانواده اي که اشتراکي با ما در يک چادر بودند شامل يک خانم مسن و همسرش يک زن جوان و فرزندش بودند . زن جوان همسر همان تک پسري بود که در جبهه ميجنگيد مادر شوهر از سر شب تا لحظه ديدار به زن جوان چيزي را تاکيد ميکرد ... من هر چه مي پرسيدم که چرا اين خانمو اذيت ميکنه کسي جوابم را نميداد ... وقتي آفتاب روي آهن گداخته ريل رقصيد به ما اجازه دادند که کساني را که ميخواستيم ببينيم ... روي تپه اي کوچک پتوئي پهن کرديم و آذوقه مان را چيديم و منتظر مانديم ... رضا و علي پسران عمه هايم آمدند و چند تا از بچه هاي محله فيضي ، سهيلي و ... سلمان و بهرام سر پست بودند و پشت پدافند ... من خيلي کوچک بودم براي آنکه احساس دوست داشتن را حس کنم اما آنجا ميعادگاه تلاقي نگاه ها بود و بروز احساسات بي نهايت پاک و من هم پاک بودم و جز اين چيزي نميدانستم ... من هرگز عشق را نميشناختم من نميدانستم اشک از کدام سوراخ بيرون ميجهد من نميفهميدم عبور تلخ خداحافظي يک مادر با تنها پسرش يعني چه ؟ من نميفهميدم بوسيدن ميتواند معنائي جز هوس و عشق هم داشته باشد من ...
من هنوز خيلي کوچک بودم اما اين چيزها را آنجا ديدم آخرين خداحافظي روي تپه کوچک را فراموش نميکنم نگاهم را چرخاندم که اين لحظات را نبينم چشمانم به آن زن جوان افتاد که به اجبار ، همسر سربازش را ميبوسيد و در پوست شيري مهربان روستايش، سرخي خون را آشکارا ميشد ديد ... پس آن تاکيد اين بود !! من بوسه را نميفهميدم و هيچ وقت از بوسيدن يا بوسيده شدن لذتي نميبردم اين کار را آلودگي ميدانستم ! شايد به خاطر تربيت مادر بود نميدانم ... باز هم چرخيدم ... نگاهم را به ريل راه اهن دوختم دستان مهربان پسر عمه ها سرم را نوازش کردند و بي آنکه من نگاهشان کنم رفتند ... براي هميشه ... و من همانجا روی همان تپه کنار همان پادگان و ريل راه آهن ناگهان به بلوغ رسيدم ، و من هميشه از تصوير هايشان گريخته ام .... من از همان روز هم ميدانستم که دختري خواهم شد متفاوت با همه آنچه آنها ديده اند اما هرگز عبور داغ گلوله را تو سينه هايشان از ياد نخواهم برد و هرگز اشکهاي داغ مادرانشان از خاطرم نخواهد رفت و هرگز ضجه هاي دردآور خواهرانشان را فراموش نميکنم همه آنها که نام بردم با خونشان پهنه خاکشان را که ميهن ميناميدند رنگين کردند حتي آن سرباز روستائي و من همواره اين اندوه عميق درونم باقي ماند که چرا فقط بعضي از اينان وطنشان را دوست داشتند و برايش جنگيدند ؟ و باقي ... چرا بايد از يک عشيره ۴ تن با داغ لاله ها هم آوا شوند و امروز ديگران اين را نه مهر به وطن بلکه خيانت و ننگ بدانند ! و اگر بدانند که روزگاري کسانت در جبههء دفاع از امروز آنها بوده اند بگويند ... « وا ! ما که هيچ کدوممون اهل اين چيزا نبودن ! » خدايا ! حقيقت چيست !!؟ من از آن روز تا امروز نگاهم را به چشمان هر آدم ريا کاري که تسبيحي به دست گرفته و ريشي بلند کرده يا چادري که تنها بينيش پيداست به سر کرده و هر کسي که دم از شهادت و خون و وطن و اسلام ميزند در حالي که قدمي براي دفاع برنداشته ، دوخته ام و به تلخي پرسيده ام و مي پرسم چرا ؟!! من از همان تپه کوچک دوکوهه تا ارتفاع بلند اينترنت اين سوال کثيف را به دنبال خود ميکشانم که اينها همه جز دو خط موازي بود که امروزش اين است ؟ ايراني که خونهاي گذشته و حالش سربلندش کرد حقش اين است ؟! اين است بهشت موعود ما ؟! فرشتگان بي گناه، حوريان پاک، مردان جنگجوي مقتدر و مهربان ... من خودم را فريب نخواهم داد ... من آن بهشت را نميخواسته ام و نميخواهم من از ابتدا اين برزخ خاکستري را دوست داشته ام و به آن عشق ورزيده ام اما امروز از آثار وجودي خودم پيداست که نسلي چون من راهش راهي نيست که همين ۲۰ سال پيش آدمائي بزرگ انتخاب کرده بودند من تکه پاره هاي ترکش خورده آن نسل را هنوز ميبينم و از آنها ميگريزم من به سختي اين حجم دردناک اندوه را به تماشا مي ايستم فرزنداني که به گور سپرده شدند و مادراني که در پي آنها در خاک خفته اند ... من از تمام ريلهاي راه آهن ميترسم از تمام تپه هاي کوچک مهرباني ، از تمام بيست و نهم اسفندها از تمام نخلهاي خسته از تمام بيابانهاي بي انتها از همه خطوط ممتد جاده ها ... من از خود ميگريزم از گذشته و چشمانم را تا آنجا که ميشود به روي آينده سياسي کشورم خواهم بست ... خدايا مرا ببخش ... من هنوز با انديشهء چراهاي گذشته در جنگم توان انديشيدن دوباره را ندارم ... آري ناتوانم ناتوان !!