پـــِرت
ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸۱  

خورده ام توی شکنندگي حوادث . پذيرش بعضي چيزها واقعا برايم دشوار است .در اين شرايط کلمه دشوار هم کلمه کوچکيست چنانکه وقتي خيلي عاشقي کلمه دوست داشتن کوچک ميشود . به خاطر خدا مرا براي اين کلمات سين جيم نکنيد ... نميدانم چرا اينقدر آدم زود به بودنها و هستها و داشتنها و دانستنها عادت ميکند ! اما اينقدر سخت با نبودنها و نيستها و نداشتنها و ندانستنها کنار مي آيد . من ميترسم که توان تحملش را نداشته باشم . نه نميترسم ميدانم که ندارم ... تحمل از دست دادن و نبودن هيچ عزيزي را ندارم . گمان ميکني خيلي ضعيفم ها ؟! فکر ميکني خدا ، حقيقت ، آدمها و زمان عدم حضورش را تحميلم ميکند ؟! فکر ميکني فراموشم ميشود ؟ وقتي کسي بخشي از وجود توست چگونه ميتواني فراموشش کني ؟ چگونه وجودت را دور مي اندازي ؟! ميشود ؟! ميداني آدمها بار خلافت خدا را روي زمين بر دوش ميکشند اما به گمانم به ندرت کساني آن را پذيرفته باشند . کي ميگويد آدم خودش پذيرفت ؟! مگر نه اينکه همه چيز خواست خداست ! بي اراده او مگر کاري شدنيست ؟ پس اين اختيار چه بوده است که پذيرش بار چنين امانتي را بر عهده انسان گذاشته است؟ ... اين چه تناقضيست ؟ گفتم تناقض ! تضاد از آن چيزهائيست که در وجود همه هست اما جائي در زندگيت بدجور بيخ گلويت را ميگيرد و ميفشارد همين لحظه هاي سخت تحمل است که ميفهمي چقدر تعادل داري ... چيزي پشت من سنگيني ميکند چيزي توي گلويم گير کرده است و دارد مرا ميکشد ... خدا کند اين وضع زودتر تمام شود ...خدايا ! توان آن را ندارم که نگاه شرجيم را از چشمان کنجکاو دور و نزديک پنهان کنم ... کمکم کن تو ديگر رهايم نکن . عزيزانم را از من مگير و اگر من براي کسي عزيزم مرا از او .