پـِرت
ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸۱  

احساس ميكنم افتاده ام توي دايره اي بسته ... تصوير ديوار مرگ و موتور سواري كه هي ميچرخد و بالا مي آيد توي ذهنم تكرار ميشود و آزارم ميدهد . اين روزها خيلي ياد پدر مي افتم همه اش احساسش ميكنم گوشه اي ايستاده و نگاهم ميكند ... غمگين و خسته با عصائي كه سر يك سگ تازي دارد ... من از وجود او بودم يا او بخشي از وجود من بود ؟ واي خدايا اين جمله وجود كسي بودن دارد ديوانه ام ميكند ... كاش هنوز بود به اش خيلي نيازمندم ... وقتي كنار قبرش مي ايستم ريز ريز گريه ميكنم يه قطره از اين چشم پاك ميكنم بعد يكي از آن ديگري ... آخر آنجا همه ما را ميشناسند . دوست داشتم يه جاي غريب بود و من زار ميزدم و خالي ميشدم ... يكبار توي بهشت زهرا زني را ديدم كه كنار قبر برادرش زار ميزد ... دلم همانجا شكست و اشك صورتم را پوشاند ... خدايا به خاطر همه چيزهائي كه داده ايم شاكرم و به خاطر همه چيزهائي كه گرفته اي غمگينم و شاكرم به خاطر همه چيزهائي كه ميدهي شادمانم و شاكرم به خاطر همه چيزهائي كه خواهي گرفت بيمناكم و شاكرم . اما خواهش ميكنم ظرفيت تحملم را در نظر بگير ...