برای یک IP ناآشنا با طعم یک حس قدیمی آشنا
ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٧  

سلام IP .من شبیه هیچ‌کس نمی‌شوم انگار !!‌

می‌دانم که تو آن‌جا نشسته‌ای و هر روز می‌آئی و این‌جا را نگاه می‌کنی، می‌خوانی و با آن علامت نشانه ی موس خط‌های مرا می‌گیری و حواست به زنجیر حروفم هست.

حالا که فهمیدی من دیدمت چه حالی داری؟ چه حالی دارد حس شدن نرم آدم‌ها؟ ندیده‌ای تا حالا کسی منتظر کسی باشد توی روزهای بی‌پناهی؟ ندیده‌ای کسی شب‌ها با یک SMS بیدار بشود و آرزوئی بکند؟ ندیده‌ای کسی روزها و شب‌ها با موجودی که هست و شاید نیست و نمی‌داند چه شکلیست اصلن، حرف زده باشد و گاهی او را درست شبیه خودش دیده‌باشد؟

می‌دانی چقدر فرق است بین من با تو؟

تو مثل حلزون رد که می‌شوی تنها چیزی که ازت می‌ماند روی صورت بلاگم همان ماده ی لزج است که خشک که می‌شود رد براقی دارد توی نور نوشته‌ها و من ... من برای تو یک IP نیستم اما. من هیچ وقت حلزون نبوده‌ام، من پررنگم. این را که فهمیده‌ای... من پر از کلمه‌ام، پر از حس‌هائی که تو هی می‌آئی و درکشان می‌کنی، پر از فریادو جیغ، پر از اشک و لبخند. من زنده‌ام نه آن‌جوری که تو هستی. این‌جوری که من هستم. آدم‌ها می‌آیند دستشان را می‌گذارند روی دستم و نگاهشان را می‌دوزند توی کلماتم. من می‌روم و شانه می‌زنم حرف‌هاشان را خوشگلیشان را قاب می‌کنم. گاهی دستی که روی شانه‌هایشان گذاشته‌ام خراش ناخنی می‌شود و گاه سنگینی محبتی... فهمیده‌ای؟ من پررنگم.

اما تو فقط یک ماده‌ی لزج براقی که اگر نور نوشته‌های من نباشد جای دیگری سرگردانی. پشت میزت می‌نشینی، رو به روی سایزی از پیکسل‌های کنار هم چیده شده و دلت چیزی را از من می‌خواهد کهسرعت تو بیش از من نخواهد بود در دریافت نیروی درونی آدمها. بخواند، گرفتار تارعنکبوتی این دنیای مجازی بدون هیچ اثری از کلماتت که بتوانی سهم کسیش بکنی...

اما من با همه‌ی این‌ها پررنگم... با همه ی آن عتاب‌ها و خطاب‌ها... با‌همه‌ی سکوت‌های تو و می‌بینی که می‌بینمت... چون منتظرم. چون همه چیز برایم مهم است. همه‌کس... همیشه این‌طور بوده. حتی وقتی به نظر بی‌تفاوت بوده‌ام. حتی توئی که معلوم نیست کجای دنیا خودت را پنهان کرده‌ای.

« یادت هست یک‌بار نوشتم بعضی آدمها پشت فکر ما را می‌خوانند؟ و یادت هست که نوشتم دل‌ام می‌خواهد که کسی پیدا می‌شد که پشت فکر مرا بخواند که رنج می‌کشم گاهی از آن بخش‌هائی که نمی‌توانم بنویسمشان، که بگویمشان؟ حالا این‌طوریست، من پشت فکر تو را می‌خوانم اما تو همه‌اش را به تکبر و خودشیفتگی و نادانی و نفهمی من حواله می‌کنی، قضاوتهای خودت را از فکرهای من، می‌بری توی محکمه و نتیجه می‌گیری و چون قلبن نمی‌توانی بپذیریشان، دوباره برمی‌گردی اینجا!

تمام نمی‌شود دنیا به این سادگی‌ها! تمام نمی‌شوند خاطره‌ها، راحت نمی‌توانی از من بگذری، چنان که می‌بینی من هم از تو! نمی‌توانی صدایم را فراموش کنی، نمی‌توانی بحث‌کردن‌هایمان را فراموش کنی، نمی‌توانی ایمیل‌هایمان را فراموش کنی، نمی‌توانی دلتنگی‌ها را فراموش کنی، نمیتوانی حس آنکه دل‌ات می‌خواسته حرفی را همان لحظه مثلن از آخرشب یاد‌ت آمده به‌ام بگوئی و نتوانسته‌ای، فراموش کنی...نمی‌توانی، مادامی که من توی قلب تو‌ام...

که این قاعده‌ی هستی‌ست که تا وقتی از رابطه‌ای « P » را برمی‌داری « Q »،  آنقدر منتظر می‌ماند که یک جائی، یک وقتی، یه جوری، این ارتباط کامل شود، که بشود حل‌اش کرد، که بشود تمامشبرگ به برگ هم اگر که بکنیم دفتر روزهای رفته را باز حس‌هایش نمی‌میرند. کرد.

امروز تصمیم‌ات را بگیر، اگر فکر می‌کنی آنقدر بد رفتار کرده‌ام که قابل بخشش نیستم، دیگر اینجا نیا و نگذار وسوسه‌ی خواندن من تو را رنج بدهد و اگر فکر می‌کنی که ممکن است اشتباه کرده باشی، ممکن است به من زمان نداده باشی، ممکن است به قدر کافی منظورت را روشن نگفته باشی، یا همه‌ی اینها بوده اما باز هم دوستم داری، مرا ببخش و خودت را خلاص کن و مرا هم از فکر خودت. » *

*این بخش از نوشته‌ام قدیمیست...