حرفهای خودم
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۱  

چيزي در سراشيبي تند روزهاي كوتاه بهمن مرا با خود به سوي بي قراري نفسهاي خسته ميكشاند . خسته ام واقعا خسته ام اين چند هفته تمام ساعات استراحتم نيز شبيه زمانهاي شلوغ كار شده است . جيره مرخصي ساليانه ام را هم از خانواده گرفته ام . صبح توي گرگ ميش آسمان نيمه ابري راه ميافتم و عصر در سرخي شرم آلود غروب به خانه باز ميگردم . اين تمام زندگي من است و تنها مسير مطلق آرامش ، جاده طولاني خانه و اداره است ... از شمال تا جنوب شهر مسير لزج فشارهاي كاري را با خود يدك ميكشم و از جنوب به شمال تكرار حرفهاي تلخ خانواده را ... گاهي مي انديشم كه چرا بايد به چيزهاي تلخ و سخت فكر كنم ؟ شايد جوابش آن باشد كه نيروهاي منفي هميشه قويترند و طول عمر بيشتري دارند برعكس نيروهاي مثبت ضعيفند و طول عمر كمتري دارند ...
تمرکزم را از دست داده ام ... نميدانم چه تغييري دارد در دنياي اطرافم اتفاق مي افتد اما خيلي از آدمهائي که ميشناسم درگير شده اند و سرشان شلوغ شده به هر دليلي ... من از اين روزهاي ناگزير سخت مي هراسم و نيازمند آرامشي دوباره ام ... عجيب است هرروز که بيشتر به آرامش و خواستن آن مي انديشم بيشتر از آن فاصله مي گيرم ... در عرض زندگيم همواره آنچه را که مي خواستم و مي طلبيدم در ذهن متولدش ميکردم مراقبش بودم و مدام نگاهم را به سويش مي دوختم و وقتي بزرگ ميشد در آغوش ميگرفتمش و به دستش مي آوردم . اما آرامش ... کاش ميشد بيشتر درباره اش بنويسم ...