ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۱  
تو بوفه دانشگاه نشستن ممکن است حال متفاوتی به آدم بدهد ، اولش که وارد ميشوی بوی دنبه و روغن سوخته دچار تهوع ات ميکند ،اگر بخواهی ليست ساندويچ های موجود را ببينی يا بايد آنقدری گردن را به عقب تا کنی که بشکند يا بايد ته سالن بايستی ، آخرش هم مجبوری همان همبرگر مخصوص را درخواست کنی چون بجز معمولی چيز ديگری موجود نيست ، آنها که حسابی مواظب خودشان هستند نوشابه ای ميگيرند و بيسکويتی و ميروند که خودشان را از بوی روغن سوخته رها کنند ، تک و توک کسانی هم که مثل من ميخواهند غذايشان گرم باشد و از تماشای ديگران لذت ميبرند اطراف سالن يا ايستاده اند يا نشسته اند ، آدم واقعا از ديدن بعضی دخترها ، از کار خدا لذت ميبرد ، چقدر بعضيها بي نقص و کاملند . تشخيص بچه درسخوان ها کار دشواری نيست ، قيافه هايشان اغلب ساده و پوشششان اغلب مرتب ساده و تميز است بعضيها مدام توی آيينه اند و لوازم آرايش همديگر را تست ميکنند عده ای هم جزوه دوستانشان را گرفته اند و رونويسی ميکنند بعضيها هم از مهمانيها و دوست پسرها و مردم آزاريهايشان حرف ميزنند عجيب است که اينها خيلی اعتماد به نفس دارند ! ساندويچ ام خيلی زود تمام شده ديگر بوی روغن سوخته را حس نميکنم و کم کم همه حرفا برايم عادی ميشوند ! آدم وقتی توی محيطی ميرود که احساس خوشايندی از آن ندارد اگر کمی تحمل داشته باشد خيلی زود به آن عادت ميکند ...