پرت
ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸۱  

چيزي درونم دارد خالي مي شود اينجور وقها ميدانم كه ته ته داستان ، خستگي ، اندوه ، عصيان و تلخيست ... چيزي شبيه معجزه ميخواهم چيزي كه توان دوباره ام دهد . احساس ميكنم آويزانم احساس ميكنم عبور سايه هاي شوم را ، احساس ميكنم تحليل مي روم ... اينجا كه من ايستاده ام چشم اندازي دارد تا افق خالي و من با سري كه روي شانه هايم افتاده است به آخرين ستون مانده كه به آن تكيه داده ام ، نگاه ميكنم ... مي ترسم ... هميشه از چيزهاي تنها ، يكه ، منحصر به فرد يك جورائي مي ترسيده ام ... خدايا كمكم كن ... ميداني كه دوست ندارم نيمه كاره بگذارم و بگذرم ... زندگي را آنقدرها مهم ميدانم كه صرف بيهودگيش نكنم صرف تكرار روزهاي تنبليش نكنم ... ميخواهم استوار حركت كنم . ميخواهم چنان رفته باشم كه از رفتم پشيمان نباشم ... اما از دستان احتياجم كه ممكن است دراز شود بيزارم . ميخواهم بداني كه من تنها نيازمند توام گرچه هميشه برايم سخت بوده است اين احتياج، زيرا كه آنقدر بنده بدي بوده ام كه شرمنده ام از آنكه بگويم من چيزي از تو ميخواهم ... آنقدر بد بوده ام كه شرم دارم از آنكه دست طلبي دراز كنم ... ميخواستم همين را بگويم .