نويسنده ناشناس
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸۱  
خدا گفت : ليلی يک ماجرا است. ماجرايی آکنده از من. ماجرايی که بايد بسازيدش
شيطان گفت : يک اتفاق است. بنشين تا بيفتد.
خدا گفت : ليلی درد است ، درد زادنی نو. تولدی بدست خويش..
شيطان گفت : آسودگی است. خيالی است خوش.
خدا گفت: ليلی رفتن است. عبور است و رد شدن..
شيطان گفت : ماندن است و فرورفتن در خود.
خدا گفت: ليلی جستجوست. ليلی نداشتن و بخشيدن است..
شيطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.
خدا گفت: ليلی سخت است . دير است و دور از دست..
شيطان گفت : ساده است . همين جايی و دم دست. .

و دنيا پر شد از ليلی های زود. ليلی های ساده اينجايی.ليلی های نزديک لحظه ای.

خدا گفت : ليلی زندگی است. زيستنی از نوع ديگر .....

و ليلی جاودانه شد.
مجنون زيستنی ديگر را برگزيد ..