کسی به نام من
ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸۱  

دلتنگي چه ميدانستم چيست ... وقتي تو آمدي من هنوز آنقدر مغرور بودم که نگاه بي نيازم را بدوزم به چشمانت و بگويم : بيراهه آمدي ! اينجا درها بسته است ...
من روزهاي دوري و تنهائي را با انرژي و توان نوجوانيم لبريز از امور سرگرم کننده و لحظه هاي راحتي ميکردم و وقتي خواهرم ميگفت : دلت برايم تنگ نشده ؟ ميگفتم : نه اصلا ، ميگفت : از ديدنم خوشحال نيستي ؟ ميگفتم : خوب است که هستي اما حس خاصي ندارم از نبودنت و بودنت ...
و او مرا سخت در آغوش مي فشرد و ميگفت : تو صادق ترين موجود زندگي مني !
و اين راست بود من همان ميگفتم که بود و همان ميکردم که از آن لذت مي بردم ... زندگيم شعر بود و قصه بود و رويا بود و ترانه ... همه چيز را با مفهوم زندگي ميخواستم و عشق اما نه ميدانستم عشق چيست و نه زندگي ! اندوهناک ترين حادثه زندگيم پاره شدن نوارهايم بود و تلخ ترين غصه ام نشنيدن کامل ترانهء عاشقانه و صداي خوانندهء محبوبم . شيرين ترين نگاه ، نگاه تصوير همان خواننده و تلخ ترين کلام ، درخواست کوچک مادر ... چه موجود خلاصه ، اندک ، بسته ، خودخواه و ناداني بوده ام من ! اپسيلوني از هر چه بود، تنها حسنم آزار ندادن کسي بود و بس ... جانوري که ميفهمد اما نميفهماند . ميگيرد و باز پس نميدهد . ميخواهد و نمي بخشد...
و روزي که تو آمدي من دلتنگي را فهميدم . و همان شد که اندوه را چشيدم ... روزي که تو آمدي فهميدم که بودنم بايد تجسمي داشته باشد گرچه دير بود اما خوشحال بودم که تا ابد همانگونه باقي نماندم . روزي که تو آمدي بهار آمده بود و تو با انگشت بي منت شعور نشانم دادي که دوست داشتن همان زندگيست و زندگي همان دوست داشتن و اين دو هست، اگر تو باشي يا نباشي ...
روزي که تو آمدي تمام درها باز بود و من نميدانستم دري هست حتي ! اما طولي نکشيد که درها يکي يکي بسته شدند و تو گفتي که لذت باز شدن درها زمانيست که بسته بودنشان را درک کرده باشي ...
روزي که تو آمدي من از نسترنها نوشتم من دوباره زاده شدم و مرگ را و زندگي را با تو تجربه کردم ...
روزي که تو آمدي من دلتنگي را آموختم ....
...
من چه ميدانستم که دوست داشتن چيست و چقدر ميتواند وسيع باشد ...
گمان ميکردم که آنجا که ايستاده ام آخر دوست داشتن است و آنچه مي کنم انتهاي محبت ، تلاش و صداقت است . بزرگترين درد من ، توجيه آدمهاي اطرافم بود حتي به قيمت آزارشان و گمان ميکردم خواستن ضجري دارد که گاهي هم ديگران را شريک ميکند ناخواسته ! و اينگونه شد که رنجيدم و رنجاندم و آنگاه خسته و درمانده گوشه اي افتادم .
روزي که او آمد من درون اندوهي مچاله بودم مانند نامه اي مهجور که زير پائي له ميشود و او مرا خواند ،صافم کرد در جائي آرام نگاهم داشت ... هر روز به تماشايم نشست چون گنجينه اي ارزشمند ، چيزهاي تازه اي درونم يافت و من فهميدم که دوست داشتن بسيار بزرگتر از آن است که پيشتر ميشنيده ام ...
روزي که او آمد زمستان تازه تمام شده بود و او به من آموخت که بهار را ميشود آفريد ...
روزي که او آمد اندوه من خاکستري بود و اندوه او سبز !
روزي که او آمد من دريافتم که دغدغه يعني چه و تلاش چگونه کلمه ايست و تنهائي چقــــــدر بزرگ ميتواند باشد و چقدر تلخ .
روزي که او آمد من دريافتم که انساني ناشناخته ام موجودي که ميتواند بسيار عجيب باشد و ميتواند الگوهاي جديدي بسازد ...

در روزهائي که تو هستي و او هست زندگي را شيرين و شادمانه و دوست داشتني ميدانم و من زني هستم که روي مرزي به باريکي مو راه ميروم و تند پيش ميروم و ميدانم که آن پائين چيزيست به نام سقوط و ميدانم که آن بالا کسي هست به نام خدا ... سرم را بالا نگاه داشته ام و ميخواهم باور کنم که جز خدا چيزي نيست و خدا چيزي نيست جز خوبي و خوبي چيزي نيست جز اندکي زمان براي کساني که دوستشان ميداريم و اندکي چشم پوشي براي کساني که دوستشان نميداريم . و زندگي ساده است مثل باران و نرم است مثل ابر و مهربان است مثل مادر و تلخ است مثل مرگ و وسيع است مثل دشت و سبز است مثل برگ و بزرگ است مثل کوه و کوچک است مثل کاه و پاک است مثل کودک زيباست مثل نرگس عميق است مثل دره آرام است مثل آبی آسمان زلال است مثل آب تاريک است مثل شب معصوم است مثل کودک بی رحم است مثل انتقام و ... هست مثل خدا ، مثل من ، مثل تو ...