همدردی
ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٢  

بعضی ها رقت قلب ندارند، هیچ وقت خودشان را جای دیگران نمی گذارند، حساب و کتابشان بر اساس تجربیات خودشان است، این بعضی ها خیلی زیادند...

o

در مجلس ختمی گوشه ای نشسته بودم و به مردم – طبق معمول – با دقت نگاه می کردم، رفتارهایشان را و واکنشهایشان را، به آنچه می دیدند و می شنیدند، مرحوم مرد جوانی بود با دو کودک 7ماهه و 7 ساله ...

مداح – مثل همه ی مداح های دیگر – تقلای ی ویژه ای برای گریاندن می کرد و در میانه ی حرفهایشان یک بار هم اشاره کرد به آنکه اینطور می گریاند تا گریستن خانواده مرحوم آرامشان کند... بعضی ها را می دیدم که آن وسط حواسشان به خوردن خیرات بود، بعضی ها با هم پچ پچ می کردند و زیر زیرکی می خندیدند، اما دسته ای بودند که هیچ کاری نمی کردند، گوش هم می دادند اما دریغ از اندکی تغییر در صورتشان! حرف من سر این دسته ی سوم است! ...

چندین سال پیش در مجلس مشابهی با مادرم بودیم و این سوال را از مادرم پرسیدم که: « چطوری بعضی ها حتی یک قطره اشک هم از چشمشون نمی افته مامان؟! » مادرم مثل همیشه بیتی خواند: جدایی تا نیفتد دوست قدر دوست کی داند؟ شکسته استخوان داند بهای مومیایی را ... و ادامه داد: اینها تجربه نکردن و همدردی رو هم بلد نیستن... چند سالی گذشت و من همان آدمها را بعد از وارد شدن مصیبت هایی مشابه دیدم و رسیدم به مضمون شعری که مادرم خواند، به پهنای صورت می گریستند وقتی در مراسمی حضور پیدا می کردند...!

o

اما همدردی کردن چیزی جدای تجربه کردن است، بودن است، بودنی مهربانانه، مشفقانه و امید دهنده... بیشتر کسانی که دردی دارند نیاز به درکی ندارند؛ آنها تنها همدردی می خواهند...