آويزان از سقف اندوه خيالي
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ فروردین ۱۳۸٢  
.

روزي ميرسد كه از خودت ميترسي . شجاعت بودنت را از دست ميدهي و از چگونگي تصميمت متحير مي ماني . روزي ميرسد كه نميخواهي باشي و فرار، موجودي هيولائي ميشود و مدام تو را افكارت را وجود دردمندت را چون سايه تعقيب ميكند . لابد حالم خوش نيست كه اينطوري مينويسم ... تنها ميدانم كه نميخواهم باشم براي هيچ كس و به هيچ بهانه اي . چشمانم قلاب لوسر را دنبال ميكند ، طنابي نيست ... شرايط مهيا ميخواهد از مرگ نميترسم از تعقيب دائمي سايه هاي شوم گذشته مي ترسم . خودم را باخته ام . آدم وقتي حسهاي بد دارد تمام نيروهاي عالم دنبالش ميگذارند خيالاتي ميشود و هيچ چيز خوشبينانه اي را نميبيند . درست است دوست من ! همين لحظه هاست كه بايد جور ديگري بود وگرنه در شرايط ايده ال همه خوب رفتار ميكنند اما تو كه ميداني من چه چيزهائي از دست داده ام ... ميدانم كه خواهي گفت هر چيزي هزينه اي دارد ... يادم هست كه ميگفتي به قيمتش بيانديش ... دلم يك دنيا كوير ميخواهد و يك عالمه تنهائي و يك دريا اشك و يك كهكشان شعور ... دلم نميخواهد باشم . همين .