عادت ، من ، باران
ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٢  
زير بارانم با چتري كه سالهاست هم راز لحظه هاي خيسم بوده است چتري به بزرگي رنگين كمان و همانطور رنگي ... فقط راه مي روم يك دست توي جيب و دستي ديگر درگير چتر. تا ساق پايم خيس شده است اما من تنها، دارم ميگذرم . كسي در خيابان نيست چند ماشين بوق ميزنند . باران بدجوري تند ميشود وارد خياباني ديگر ميشوم كه ميدانم محل رفت آمد كمتر ماشينهاست . اين خيابان را خيلي دوست دارم اما هنوز نميدانم چرا . مرا ياد يك چيز خوب مي اندازد . اما هنوز نميدانم چيست ... چند تا كارگر ساختماني متلك مي گويند برايم سوت ميزنند آواز ميخوانند ... با خودم فكر ميكنم كه باران چقدر عجيب است اما به آن عادت كرده ايم انگار وظيفه آسمان است كه ببارد ! ماشيني با سرعت به سمتم مي آيد. عمدا ميخواهد با سرعت بگذرد و خيسم كند مستقيم نگاهش ميكنم و مسيرم را منحرف نميكنم چند متر جلوتر از من تو گودال ناجوري مي افتد و ته ماشينش بدجوري به زمين كوبيده ميشود پياده ميشود هم زمان به او مي رسم ميدانستم كه تويش مي افتد آب توي گودال بود و او نميديدش . غر ميزند و من راهم را مي كشم و ميروم .عاشق اين بارانم ... باران باران چقدر ساده و آشناست ... چند ساعت بعد آفتاب مي تابد و من از پشت پنجره در حالي كه دارم خودم را خشك ميكنم به تماشاي آبي آسمان و ابرهاي زيباي پاي كوه ايستاده ام و مي انديشم كه چه سعادتي بود زير باران محبت خدا راه رفتن . چاي داغي مينوشم و زندگي باز همان شكلي ادامه پيدا ميكند ... و من باز عادت ميكنم به باريدن و نفهميدن اين عظمت عادت ميكنم به خوابيدن و باور نكردن مرگ عادت ميكنم به كار كردن و لذت نبردن عادت ميكنم به لبخند زدن و نفهميدن عادت ميكنم به سر تكان دادن و گوش ندادن عادت ميكنم به ديدن كودكي كه شيشه ماشين را پاك ميكند و من دست تكان ميدهم كه نمي خواهم پاك كني و آخر سر يك پنجاه تومني مچاله به اش ميدهم كه مدتها بود نميدانستم چكارش كنم . عادت ميكنم به شكستن غرور آدمها عادت ميكنم به بي قانوني عادت ميكنم به شب شدن و روز شدن عادت ميكنم به باز شدن شكوفه ها عادت ميكنم به سكوت صبح عادت ميكنم به صداي كي بورد عادت ميكنم به نگاه كردن او وقتي كه در خواب است عادت ميكنم به راه رفتن عادت ميكنم به حضور ممتد خدا عادت ميكنم به پرواز پروانه ها عادت ميكنم به بودنم به بودنت ... اما من هرگز عادت نميكنم به دوست داشتن آدمها عادت نميكنم به دوست داشته شدن عادت نميكنم به مرگ پدر عادت نميكنم به آنچه بر من گذشت عادت نميكنم به نداشتن به فقر عادت نميكنم به رنجيدن عادت نميكنم به بي توجهي آدمها عادت نميكنم به درك نشدن عادت نميكنم به تنهائي عادت نميكنم به بي حضوري تو به بي حضوري او عادت نميكنم به بودن مادر ... و انگار عادت كرده ام كه هميشه خودخواه باشم ... و اينها همه از نيازمنديست احتياج است و آستانه درك من كه اندك است و تنها خوشحاليم اين است كه صادقم با خودم با تو با او با همه آدمها چيزي كه اين روزها مدام تلاش ميشود از من گرفته شود ...