بعض تلخ !
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳۸٢  

كودك بالاي سر مادر به خواب رفته بود و مردي ميان اين هر دو با كفشهائي خاكي و در دست ،موهائي ژوليده و تيره از مصيبت، دست بر پيشاني ،روي قاليچه اي چهار زانو شسته بود . زني پائين تر مويه جانسوزي مي كرد و دخترك جواني در حالي كه مي گريست و شيشه ء عينكش غبار گرفته بود، زن را به استغاثه نشسته بود كه بر خيزد . پسري با موهاي بلند، خرما و شيريني خيرات ميكرد ... در مويه هاي زن اما هنوز شريكي نبود . من آن سو تر به تماشا، چونان چهرهاي ديگر ايستاده بودم... " الهي من مي ميردم نميديدم تو رو تو گور ميزارن . دختر نازنينم . دختر محجوبم عزيز باهوشم براي تو زود بود ... " بعض كرده بودم به تك تك چهرهها نگريستم در چشمشان اندوهي نشسته بود بعضي از سر دلسوزي و برخي از روي شناخت زن در گور !
او را مي شناختم در گذشته اي دور، چهره اي مخدوش در ذهنم ميگذشت ... در ميان كنكاش چهره ها ناگاه چهرهء عزيزي را ديدم . نگاه اندوهناكمان در هم آميخت به سويم پرواز كرد گوئي، تنگ در آغوشش گرفتم انگار ميخواستم تمام ناراحتيش ،تمام بغضش ،تمام هستي تلخش را درون من خالي كند ... زن به گور سپرده شده دختر خاله اش بود . اشكهايش شانه هايم را آلوده به تلخي از دست رفتن نمود و خيسي گونه هاي من تنها نشان همدردي با او بود .صورتش را در دستانم گرفتم او همچنان ميگريست و صدايم ميزد . گونه اش را روي گونه گذاشتم در گوشش زمزمه كردم : " عزيز من آرام ! مرگ هميشه اينقدر نزديك است ... " بوسيدمش مي انديشيدم كه نداشتن او چقدر برايم دشوار است . چقدر دوستش دارم ! ...
آرزو كردم كه هميشه زنده بماني تا من بتوانم دوستت بدارم برادر زاده عزيزم !

پ . ن : اعتراف ميكنم كه من حتي در دوست داشتن بسيارم نيز خودخواه بوده ام ...