بيا خيال کنيم
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٢  
بيا خيال کنيم که روزها ،روزهائيست چونان که بايد بود .
بيا خيال کنيم که شبها چونان ميگذرد که بايد می گذشت .
بيا خيال کنيم که در روزی ايستاده ايم و در ساعتی به تماشا نشسته ايم که نه من و نه تو ، هيچ کدام يکديگر را نمی بينيم ، سلام نمی دهيم و چون رهگذری بی تفاوت از کنار هم می گذريم .
بيا خيال کنيم که آنچه بود رويائی از بهترين ساعات جوانی از ناب ترين لحظه های دوست داشتن و از مهربانترين آواهای عاشقانه بوده است .
بيا خيال کنيم کتابی خوانده ايم و در نقش آدمهای دل بسته آن بوده ايم .
بيا خيال کنيم آنچه بوده شعری بلند بوده است که از حضور موثر دوستی نگاشته شده است .
...
آه ! اگر خيال کنيم ! اگر به وسعت زندگی می شد خيال کرد ! اگر به اندازه غربت مرگ ميشد فراموش کرد ! اگر ...
زندگی ،هيچ سودی نداشت ، هيچ لذتی ، هيچ ... باور کن .
تو مدام فرياد می زنی در کوهستانی بزرگ تو فرياد می زنی ، اما تو ناگزير از شنيدن پژواک صدای خودی . آنچه ميکنی باز خواهد گشت و يادت می آورد که چه گفته ای و چه کرده ای ...
مناظر بسيار حرفهای بسيار ، لبخندهای بسيار آدمهای بسيار اعداد بسيار بوهای بسيار ... تو را يادآور می شود که ... کسی بوده است !
بين ما آنچه بوده است نه خيال نه رويا نه کتاب نه مثنوی نه خواب و نه وهم بوده است ... همه هستند در لابلای هستی من !
در نوار پيچ در پيچ مغزم در تلاطم مداوم قلبم ...
آدم که نمی تواند ...
نمی تواند خودش را فراموش کند ! می تواند؟