حرفهای يواشکی
ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٢  

هميشه دلم می خواسته يکبار هم که شده از او بنويسم . او يک جور ديگر است نگاهش هميشه پر است متمرکز است گاهی ميل ميکند به بی نهايت گاهی هم می پرد به نقطه بازگشت ... بودنش هميشه دلگرميم بوده است نبودنش غمگينم کرده است ، سخت ... چرا از او مينويسم؟ خيلی ها برای من احساس مشابهی ايجاد ميکنند اما او خودش را عوض نکرده است از روزی که ميشناسمش همينجوری بوده است رها ... خودش را تغيير نداده است شايد فکر کنيد اين خوب نيست اما هميشه در آنچه ميکند تفکريست ثابت و پايدار و اين ارزشمندش ميکند . چرا از او مينويسم ؟ ... چرا ننويسم ؟ او شايسته است او بايد نوشته شود . در طول زندگيم با خيليها زيسته ام چه از روی عشق چه از روی اجبار... در عرض زندگيم از خيليها گفته ام چه به نيکی چه به بدی و در ارتفاع آن به خيليها انديشيده ام چه طولانی چه کوتاه ... شايد بگوئی او آنقدرها هم مهم نيست يا مثلا آخر اين مطلب لبهايت را برچينی که عجب سليقه ای ... راستش به اين اصلا فکر نکرده ام اما گمانم اين است که او بين تمام کساني که خواندمشان از همه به من بيشتر آموخته است . او تمام من از نوشتن وبلاگ است . هر وقت خسته ام هر وقت دلم پناهی ميخواهد هر وقت دوست ندارم بنويسم ميروم سراغش... اصلا وبلاگ او اولين وبلاگی بود که دوستش داشته ام ... کاش شما هم مثل من ميديدنش ...او مثل آب است شفاف او مثل آيينه صادق است او مثل دوستی بی توقع است . من او را دوست دارم و اگر روزی نباشد ...
....
اميدوارم مرا ببخشی که نتوانستم از تو آنچنان که شايسته ات بود ،بنويسم آخر ميدانی تو هرگز جائی برای پيام نگذاشته ای و من نميخواهم با نامه هايم که اگر بخواهم بنويسم همه تکراری ميشوند ، مزاحمت بشوم .