تنهائی
ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸۱  
برايم از تنهائی نوشتی ! آدمهای تنها را دو دسته کرده ای ، آدمهای بی کس تنها و آدمهای پرکس تنها و مرا گذاشته ای توی دسته دوم !
ميدانی تقسيم بنديت درست است اما حس آدم های دسته دوم به مراتب قوی تر و دردآورتر است ! با اينکه ممکن است زمانش طولانی نباشد، آنجا ميان يک عده آدم نشسته ای و لبخند ميزنی اما در واقع تنها چيزی که از تو حضور حقيقی دارد يک نقاب خندان است ! ذهنت پريشان است و مجبوری خودت را سانسور کنی ، ميخواهم بگويم آدمهای دسته اول آدمهای نااميدند ، ميدانند که کسی نيست ، دردشان مشخص است ولی آدمهای دسته دوم حضور ديگران را حس ميکند و ميداند که فهميده نميشود ، بلاتکليف اند توی حس خودشان و درک ديگران ،تنهايند چون بد فهميده شده اند نه اينکه نفهميده شده اند ...
من از دلتنگی حرف ميزنم و تنهائی ، حسی که مدام می آيد و ميرود و اگر برای تو نوشته ام به آن دليل بوده است که به حضورت نيازمند بوده ام نه برای پرکردن تنهائيم برای اينکه يک آدم تنها ، گاهی فقط به يک شنونده نياز دارد ...