نمايشگاهی ديگر
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٢  

ديروز رفتم نمايشگاه كتاب البته نمايشگاه همه چيز انواع لباس آرايش كفش و عينك و آدمهاي جورواجور لذتش به همين است اصلا به آنكه آدم وقتي حسابي كوفته ميشود برود توي جايگاه يا لبه جدولها يا كنار استخر بنشيند . بعضي جاهائي كه ميرفتم از يادآوري خاطرات كم مانده بود اشكم دربيايد ... اينجور جاها آدم هميشه خاطرات خاص دارد ... ديگر دارم به تنهائي نمايشگاه رفتن ، سينما رفتن ، پياده روي رفتن و خيلي چيزهاي ديگر عادت ميكنم . پارسال هم همين موقع ها يك كم جلوتر بود كه من وبلاگ نويسي را شروع كردم يادمه كه از حس تلخم تو نمايشگاه نوشته بودم ... پارسال هم من تنها بودم ...
واسه رفتن به نمايشگاه خيلي خسته بودم . صبح زود از دل درد و اضطراب شديد از خواب بيدار شدم اين چند روز اخير اصلا نميتوانم درست غذا بخورم آنقدر هم خوابهاي عجيب و غريب مي بينم كه ...بايد ميرفتم دانشگاه . داشتم از اضطراب ميمردم اما وقتي استاد گفت يك كاغذ سپيد برداريد و بنويسيد با وجود داد و قال همه بچه هاي كلاس من برگه ام را در آوردم و نوشتم: 1- ... استاد نگاه شيطنت آميزي به ام كرد و آرام گفت : امتحان بگيرم ؟ با وجود اينكه هيچي به ذهنم نمي آمد ولي دلم ميخواست قالش را بكنم گفتم بله لطفا ، سريعتر دارد دير ميشود من بعدش كار دارم . هي بغل دستيها و پشت سريها داد ميزدند كه نه استاد حالا ديگه ديره باشه هفته ديگه و او ميگفت اگر هفته ديگه باشه بايد 3 نمره از 4 نمره را بياوريد ها ! وگرنه پايان ترم خودم مي اندازمتان ! باز ميگفتند باشد ... داشتم از حماقت بعضيها ديوانه ميشدم ايت هفته چهارم بود كه او امتحان نميگرفت و هي شرطش را زيادتر ميكرد ميدانستم اگر مثل دفعه پيش هم بلند شوم و خواهش كنم كه بچه ها لطفا امتحان بدهيد و از اين جور حرفها فايده ندارد پس هيچي نگفتم . بازم نگاهم كرد و گفت بگيرم يا نه ؟ خنديدم و گفتم شما اگر امتحان بگير بوديد ميگرفتيد . ميخواستم يك جورائي تحريكش كنم . نشد آخري با همان چشمان شيطنت آميزش به من لبخندي زد و گفت دفعه ديگر ... بايد پيش از 2.5 مي رسيدم نمايشگاه . ساعت 2:10 رسيدم . رفتم سراغش آنجا بود داشت يكي از كامپيوترها را چك ميكرد . قيافه اش خسته بود من ايستادم جلوش خانمي داشت سوال ميكرد راهنمائيش كرد سرش را بالا آورد مرا ديد كه داشتم به اش لبخند ميزدم . گفت بيا تو گفتم تو نميتواني بيائي بيرون؟ گفت الان كمي كار دارم يه دوري بزن دوباره بيا . دوري زدم 2 تا كتاب ديدم كه خوشم آمد يكي از ناظم حكمت ( قابل توجه آركاداش كه مرا با ايشان آشنا و به ايشان علاقمند كرد ) به نام يك كاسه عسل و ديگري از شاعران چيني . ديدم سالن دارد تمام ميشود برگشتم و به اش گفتم بيا بيرون يك چيزائي خريدم با هم بخوريم ( خيال كردم هنوز ناهار نخورده است ) . با هم رفتيم روي چمنها كنار سالن 5 نشستيم من كفشهايم را در آوردم كه خستگي پاهام گرفته شود . گفت تازه ناهار خورده منم اصرار نكردم .كتابهائي را كه خريده بودم گذاشتم زير سرش تا كمي دراز بكشد . متوجه شدم هنوز خيلي كار دارد گفتم تو كتابهايت را خريدي ؟ گفتم بله . 100 تومن كتاب خريده بود هنوز 3 تاي ديگر هم احتياج داشت با كلي آب و تاب از كتابهايش حرف ميزد . خيلي علاقه دارد Package كامل كتابهاي تخصصيش را بخرد و خيلي مايل است حتما اصل باشد و خصوصا از مايكروسافت . برايم جالب است در تمام مدتي كه ميشناسمش تنها يكبار كتاب غير تخصصي خريده آن هم در مورد زندگي بيل گيتس بود . گفتم پس من خودم ميروم خريد كنم گفت وسايلت را بده به من موبايل مرا هم ببر . چقدر آدم اينجوري سبك ميشود يك كيف پول يك گوشي تو جيبت بغلت و حالا هرچقدر دوست داري راه برو ... چيزهاي چشم گيري نديدم از يك پوستر خوشم آمد ۲ تا كتاب براي يكي از دوستان خريدم و يك دفترچه يادادشت براي خواهر زاده ام ... بعضي از كتابهاي فرش و طراحي و تذهيب هم بي نهايت زيبا بودند ... سالن ۵ را تمام كردم دلم ميخواست يك كتاب براي مادرم ميخريدم اما چيزي پيدا نكردم . هيچوقت نمايشگاه را بدون لذت تماشاي سالن كودك و نوجوان دوست نداشتم . رفتم سالن ۳۸ و كلي چيزهاي رنگي ديدم . براي پيش از دبستان هم كتاب هم وسايل آموزشي خيلي خوبي بود اما احساس ميكردم براي رده سني بالاتر كتابها خيلي كم بودند . روزي كه رفته بودم روز شلوغي نبود و من خيلي احساس خوبي داشتم .دارم كم كم از تنهائي لذت مي برم ...