گزارشی از روزمرگيها !
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٢  

مطمئن نيستم بتوانم از آنچه در ذهنم ميگذرد گزارش خوبی بدهم اما باور کنيد که دارم سعيم را ميکنم .
**
يکشنبه :

نرفتم کلاس محاسبات عددی چون احساس ميکردم با اين اضطرابی که دارم درس را نمی فهمم هر چند که به هر حال درس را نمی فهمم . وقتی شونصد خط اثبات رياضی فرمولهائی را برايت بنويسند که خيليهايش هم مربوط ميشود به دروس ۷، ۸ سال پيشت ،معلوم است که چيزی حاليت نمی شود ! ساعت ۸.۵ کلاس توی لابراتوار شروع ميشود . يک ويدئو پروژکتور و يک نوت بوک و يک عدد خانم يا آقائی که دارند اسلايدها را نشانت ميدهند و راست توی چشمانت نگاه ميکنند و خيلی هم خوب ميدانند که ۲ زار چيزی نفهميده ای ! تنها کسی که سری تکان ميدهد استاد است . باور کنيد که من به زحمت تلاش ميکنم درک کنم چه ميگويند اما مثالهائی را هم که برای تفهيم مطلب ميزنند . شسته رفته و حل شده و توی يک جدول است و به صورت اسلايد نمايش داده ميشود !
به هر حال حالا توی خانه هستم و ساعت ۸ است جزوه درس فردا که قرار است امتحان بگيرد جلوی رويم باز است ... احساس ميکنم همه را بلدم اما هميشه از امتحان می ترسيده ام . درس جلسه قبل را می خوانم و می روم کمی آب بردارم و بخورم . در يخچال که باز ميشود اعصابم بهم می ريزد . ۴ تا مرغ گنده و چاق توی يک کيسه درون يک سينی بزرگ ! آخ خدايا ! خدای مهربان من ! من واقعا دلم نميخواهد به اينها توجه کنم ولی آخر ديروز هم به اشان توجه نکرده ام ! خراب ميشود ! گند زده اش روی دستم می ماند ! آخر نونت نبود آبت نبود حواله ۱۰ کيلو مرغ نشسته ات چه بود ! ردش ميکردی می رفت ديگر ! زنهای اين دوره زمانه چقدر تنبل شده اند ! از خودم خجالت ميکشم . آب نخورده دستکش ها را می پوشم و چشمتان روز بد نبيند تا ۱۰.۵ ميشويم . می برم . پوست ميکنم و بسته بندی ميکنم گاهی دلم ميسوزد از اينکه چاقو را بی رحمانه ميکشم به گوشت و پوست اش ! اگر بخواهم به اين چيزها فکر کنم بايد هيچ وقت مرغی نخورم ! ... من چقدر آينده نگرم ! اصلا حواسم نيست فريزر جا ندارد . همه مرغهای مبارک را دوباره با بسته بندی ميگذارم توی يخچال ! ... الان نه ! بعدا به جادادنشان توی فريزر فکر ميکنم ... الان ميخواهم درس بخوانم . مينشينم روی مبل کمی خستگی در کنم می بينم ديگر نائی برای درس خواندن ندارم ! وای خدايا چقدر اين خانه بهم ريخته است ! بلند ميشوم همه جا را تميز ميکنم ... حالا ساعت از ۱۱.۵ گذشته ! ولش کن درس خوان که نشدم يکسری بروم توی نت ! ديروز با يک دوست مشکلم حل شده ! امروز که روی خط می بينمش انگار ۱۰۰۰ سال حرف برايش دارم . چقدر دلم تنگ شده بودها ! وای ساعت ۱۲ ميشود ناهار ميخورم و حالا بايد بروم سر کار ... و تا شب ...کار و کار و کار بعدش هم ... اين روزها سرم را که ميگذارم انگار ميميرم از بس که خسته ميشوم ...
**
دوشنبه :

آخ آقای فيروزبخت به جان خودم اگر امروز هم امتحان نگيرد خودم را دار ميزنم نامه مينويسم که از دست اين آقا بوده است ! اه ، آخه آدم مگر چقدر توان تحمل اضطراب را دارد ؟ اين را به اش گفتم بازم از آن لبخندهای جالبش زد و گفت : شما اينجوری هستيد بقيه عين خيالشان هم نيست . خوب راست ميگويد اما منه بيچاره چه گناهی کرده ام ... چه لذتی دارد امتحان را که بدهی حس کنی سبک شده ای . حالا خوب و بديش مهم نيست . خيالم راحت شد ... عصر قرار است يک معلم خصوصی باحال فوتباليست داشته باشم . نميدانيد چقدر جالب حساب کتاب ميکند که ! حوالی ۹.۵ ميرسيم خانه و دوباره من ميميرم .
**
سه شنبه :

من نميفهمم من دارم بد رانندگی ميکنم يا مردم فس فسی شدند ! انگار ۱۰۰۰ سال وقت دارند با بوق و چراغ و اين حرفها هم که ماشاالله راه به آدم نميدهند خصوصا اگر زن باشی که به اشان يک جورائی هم بر ميخورد ازشان سبقت بگيری . من بارها امتحان کرده ام پشت چراغ قرمز که می ايستم خصوصا در سربالائی ها ، آقايان با احتياط پشت من می ايستند در حالی که من واقعا تنظيم کلاجم حرف ندارد :) خلاصه امروز چند بار نزديک بود تصادف ناجور کنم که از سرم به خير گذشت ! نميگويم تقصير من نبود اما بعضيها هم خيلی پررو و بی احتياط هستند ! آخ چقدر حرصم ميگيرد از آن کسی که خلاف ميکند تازه چراغ ميزند و دستش را هم ميگذارد روی بوق ! دلم ميخواهد همان جا پياده شوم و خفه اش کنم ! يک وانت با شماره نظامی جلوی من بود پشتش هم يک يخچال بود . هر کاری کردم به ام راه نميداد يا لااقل سريعتر نمی رفت من هم حسابی ديرم شده بود ساعت از ۹ شب گذشته بود . ميدانستم که آن ور دلشان مثل سير و سرکه ميجوشد پشت سرم هم يک پژو هی برايم چراغ ميزد ! درست آمدم سر پيچی که هيچوقت ماشين از روبرو نمی آيد از وانت سبقت بگيرم ( خلاف را ميبينيد ؟ ) يک تاکسی جلوم سبز شد ! نه راه پيش داشتم نه پس ! گلگيرم به سپر عقب وانت کمی ماليد يک تکان کوچولوئی دادش ! حالا آقا سر پيچ ايستاده بود غر ميزد ! من هم توی ماشينی که شيشه هايش تا بالا بسته بود داد ميزدم ! دلم ميخواست چنان بکوبم به ماشينش که حالش جا بيايد ! وای چقدر عصبانی بودم . همينش نشان ميدهد که من مقصر بودم ...
راننده زن توی ايران نياز به حواس ششگانه دارد ! با صدای بلند ضبط روشن است بايد گوشت خوب کار کند که اگر کسی بوق زد بشنوی. بايد مراقب چاله چوله ها باشي. بايد مواظب عابرين بی ملاحظه باشي . بايد حواستان به چشمکهای ماشين پشتی باشد. بايد توجه داشته باشيد که به ماشين کناری توی ترافيک اصلا توجه نکنيد چون ممکن است مجبور شويد برای رو کم کنی هم که شده تا خانه باهاش کورس بگذاري . بايد روزنامه بخواني . از توی کيفتان پول درآوريد برای صدقه ( اين خيلی مهم است ). بايد حدس بزنيد امروز خيابان بن بست است يا نه يا چاله ای جديد کنده اند يا خير و هزار جور بايد ديگر ! سخت است ولی ميدانيد برای من خودش يک جورائی تفريح حساب ميشود . دست کمش اين است که تمرکزم را بالا می برد .

خيلی طولانی شد ببخشيد . اميدوارم خسته کننده و مزخرف نبوده باشد .