تَرَک
ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٢  

جاي اين داستان آن پائين بوده است كه به دلايلي نگذاشته بودمش . اكنون اينجا مينويسمش نه به آن دليل كه توانستم ضعف هايش را برطرف كنم بلكه به آن دليل كه ديگر ديدم دستكاري بيشتر در آن دستكاري در احساس خودم مي باشد . اميدوارم به ديده اغماض بنگريد .

در تمام لحظه هاي اوج شادماني و اندوه مي رود روبرويش مينشيند . زن خوب به حرفهايش گوش مي دهد وقتي حرف مي زندهرگز به چهرهء زن نگاه نمي كند و وقتي زن حرف مي زند او با تمام وجود همه جزئياتش را تماشا مي كند...
حالا او ساكت روبروي زن نشسته سرش را روي گردنش انداخته و دارد با انگشتانش بازي مي كند . زن مي پرسد : چه شده؟ چرا ساكتي ؟ مي گويد : چه بگويم ؟ . زن لبخند تلخي ميزند ميداند ... او همه چيز را ميداند : اما بالاخره بهتر از اين سكوت است كه نه ؟ از اينكه زن چشمانش را ببيند مي هراسد آخر او هيچوقت اين طوري نبوده است ... با تريد نگاهش را توي نگاه زن مي اندازد . لحظه اي مي ماند ! انگار زن پيش از اين تماشا به عمق وجودش پي برده است ميگويد : هييييييييي چه شده ؟ نگاهت چرا اينقدر خاليست ؟
دوباره سرش را پايين انداخته دوست ندارد زياد حرف بزند : عين نگاه تو !. زن لبخند مي زند : بيا با هم روراست باشيم .
ـ نبوده ايم مگر؟
ـ بوده ايم؟
… !ـ خيال ميكنم بوده ايم
زن دوباره مي خندد ... هميشه اين لبخند را دوست داشته است اما حالا...
ـ چرا ميخندي ؟
ـ او رهايت كرده است ؟
ـ من رهايش كرده ام او نيز .
ـ اينبار جديست ؟
- جديست ...
ـ چرا ؟
ـ چوت تهي شده بودم چون بدرد نميخوردم .
ـ من تو را از آمدن چنين روزي ترسانده بودم يادت هست ؟ و تو هميشه ميگفتي كه اين روز نخواهد آمد ميگفتي كه بناي روابطت را روي زمينهاي سست بنا نميكني ميگفتي چيزهاي مهم ديگري هم توي زندگيت هست كه اگر اين را از دست بدهي به اميد ديگري زندگي كني يادت هست ؟ حواست پيش من است ؟!
ـ دارم گوش ميدهم ... اما ... ميداني اين دفعه خيلي فرق ميكند... آخر ... من يك چيز خيلي مهم را از دست داده ام. چيزي كه براي داشتنش تلاش كرده ام، تحقير شده ام ، رنج كشيده ام ، دروغ گفته ام ، هميشه چيزهاي كمي توي زندگيم بوده است كه خودم آنها را خواسته ام اين هم يكي از آنها بود
من براي داشتنش خودم را تغيير داده ام و ديگران را نيز ... چيزي كه داشتنش تمام عمر در روياهايم بوده است ! مي فهمي ؟ تو اشكهاي مرا ديده اي بارها و بارها ... تو هراس مرا ديده اي تو تقلاي مرا ديده اي تو اندوه مرا تماشا كرده اي تو دلواپسيها و نگرانيهايم را با چشمهاي خودت ديده اي ... نديده اي ؟ ديده اي اضطرابم را ديده اي افكار درهمم را شنيده اي تذكرات و تهديد هائي كه مثل خوره وجودم را مي جويدند... نديده اي ؟ ...
صدايش ديگر به هق هق خفه اي تبديل شده بود قطره هاي اشك از روي گونه هايش ليز ميخورد و پائين مي ريخت خاطرات اين سالها چقدر آزارش ميداد . هيچوقت دوست نداشته يكطرفه قضاوت كند او خيلي وقتها هم خوب بوده است اما حالا به خيلي چيزها شك بود . ترديد داشت ديوانه اش ميكرد . خودش را بدجوري در پيچ و خمهاي باورهايش گم كرده بود .
زن با او مي گريست او را چون خود دوست ميداشت ميدانست امروز روزي نيست كه به سرزنشش بنشيند آرزو ميكرد اين توان را داشت كه تنها يكبار كنارش بنشيند و او را در آغوش بگيرد اما ...
چند سال پيش وقتي او را از خانه راندند و او دوباره بازگشت ، زن را در اتاقش يافت مادر او را به خانه دعوت كرده بود و خواهر اصرار داشت تا زن با او هم صحبت شود .
از آن روز زن آرام و بي صدا وارد زندگيش شده بود زن هميشه روزها مي آمد و هميشه روبرويش مي نشست ...
سرش را بالا گرفت مژه هايش به هم چسبيده بودند با هق هق تلخي گفت : ميداني هرگز فكر نميكردم چنين عاقبتي داشته باشم ! هرگز ! هيچ وقت اين اندازه از خود بيزار نبوده ام هيچوقت اين اندازه احساس پستي و رذالت نكرده ام احساس ميكنم له شده ام احساس ميكنم دوباره تبديل به كاغذ مچاله اي شده ام كه جايش فقط توي زباله دانيست آخر ميداني او روزي چروك دردهاي مرا گشوده بود . احساس ميكنم خيلي ضعيف تر از آنم كه ديده ميشوم شنيده ميشوم و باور داشتم . من هيچ چيزي ديگري براي ادامه ندارم ... هيچ چيز...
زن با اندوه گفت : تو مستحقش بودي نبودي ؟ تو براي داشتن رويائي نامعلوم همه چيزت را با او بخشيدي تو دست يافتني شده بودي به اراده او زندگي كردي و براي دل او ، تو محور وجوديت را بر گردونه حركت خواسته هاي او تنطيم كردي تو آدمهاي مهم زندگيت را وادار كردي به خاطر حضور او تغيير كنند . يادت رفته هميشه ميگفتي زن تا وقتي عاشق نشده عشوه گر است ؟ مردم چه ميدانند كه تو كيستي ؟ خيال مي كنند دختري مهربان ، صادق با افكاري بزرگي ... اين چند سال اخير تو جز بولدزي كه جاده صاف كن ديگران بوده است چه بوده اي ؟ مهربانيت هميشه خودخواهانه بوده است از مهربان بودن احساس لذت ميكردي به احساس ديگران كاري نداشتي برايت مهم نبوده چه بلائي پس از دل بستگي سرشان مي آيد ؟ پيشتر ها دروغ از نظرت جرمي نابخشودني بود اما امروز ... با چوب مصلحت شخصيتت را به حراج گذاشته اي ... خودت را فريب دادي! امروز مي بيني كه مسخ شده اي مي بيني كه ديوار انديشه هاي بلندت پايه هائي پوچ و سست داشته است خانه روياهات به تلي از خاكهاي خيال تبديل شده است ... خودت را باختي به خاطر بدست آوردن چه؟
او تنها ميشنيد و ميگريست توقع داشت حداقل زن بفهمد ...
بيزاري از خودش داشت ديوانه اش ميكرد زن نيز زخمهائي ديگر بر او ميزد تحملش تمام شده بود عطر محبوبي را كه "او هميشه ميگفت مرا ياد تو مي اندازد" از روي ميز برداشت به سوي زن پرتاب كرد ... زن داشت ميگريست اما گريه هايش در هم شكست ... زن ديگر نبود اما او هنوز داشت ميگريست ... فرياد كشيد: پشت آيينه هرگز كسي نبوده است ... من اين را ميدانستم ... من زيسته ام براي دوست داشتن و دوست داشته شدن اين نياز همه آدمهاست بعضيها برايش تلاش ميكنند و برخي از تجربه اش ميگريزند ...من نميتوانم و نمي خواهم غير از اين باشم ... بگذار تاوانش هر چه ميخواهد باشد ...