ميخهايي بر روي ديوار
ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ خرداد ۱۳۸٢  


پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت . پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هر بار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي .
روز اول ، پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد . طي چند هفتهء بعد ، همانطور كه ياد مي گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند ، تعداد ميخهاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي شد . او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسانتر از كوبيدن ميخها بر ديوار است ...
بالاخره روزي رسيد كه پسر بچه ديگر عصباني نمي شد . او اين مسئله رابه پدرش گفت و پدر نيز پيشنهاد داد هر روز كه مي تواند عصبانيتش را كنترل كند ، يكي از ميخها را از ديوار بيرون آورد .
روزها گذشت و پسربچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخها را از ديوار بيرون آورده است . پدر دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت : پسرم ! تو كار خوبي انجام دادي . اما به سوراخهاي ديوار نگاه كن . ديوار ديگر هرگز مثل گذشته اش نمي شود . وقتي تو در هنگام عصبانيت حرفهائي مي زني آن حرفها هم چنين آثاري به جاي ميگذارند . تو مي تواني چاقوئي در دل انسا فرو كني و آن را بيرون آوري . اما هزاران بار عذر خواهي هم فايده ندارد . آن زخم سر جايش است . زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناك است .

نويسنده ناشناس