نگاه زاويه دار !
ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٢  

انگار چيزي از درون، دارد مرا مي جود ! با سرعت وحشتناكي دارم سقوط ميكنم ... از من نپرس ! نپرس چرا ؟ نپرس چگونه ! انگار زندگيم با زندگي آندره در كتاب خرمگس گره خورده است ! خدايا من از كجا به اينجا رسيده ام . چرا مدام از بيراهه ميروم در حالي كه ميدانم راه چيست ! درست مثل همين حالا كه شنبه امتحان دارم اما نميخوانم وقت را ميكُشم ...خدايا ! دارم در روز امتحان تو ، برگه خالي رد ميكنم ! خدايا ! مي ترسم ... شيطان مرا وسوسه ميكند مي ترسم ... امروز نوشته هاي يك سال گذشته ام را ميخواندم ... تمام شور من ! تمام حسم ! تمام توانمنديم ! تمام صداقتم ... واي خدايا !
نپرس ! نپرس ! جوابي نميتوانم بدهم ... از درون خالي شده ام ... جاي چيزي عزيز درونم خاليست . جاي حسي ناب ! ديگر توان اعتماد كردن ندارم . ديگر انرژي مهر ورزيدن ندارم . ديگر نميتوانم لبخند آدمها را باور كنم . ديگر نميتوانم به كسي بگويم دوستت دارم ! از هراس هاي هميشه مي ترسم از تلاطم موجي عظيم كه مرا بلعيد مي ترسم از روياهايم كه ديدم بر دست باد مي روند مي گريزم.
واي نوشته هايم ! چقدر دوستشان داشتم چقدر دوستشان دارم . خيليهايشان را دوست داشتم اينجا مي آوردم ! اما آدم گاهي نميخواهد نگاه هيچ محرم و نامحرمي به زاويه تاريك احساسش بيفتد . آنها مال اينجا نيست . آنها اصلا به كسان ديگري تعلق دارد . آنها شايد تنها چيزهائي باشد كه از ليلاي حقيقي باقي مانده است ...
همين نوشته دو خط موازي كه در 15مهر هشتاد و يك نوشته بودمش باعث شد حس عجيبي نسبت به خودم پيدا كنم احساس ميكنم به خودم خيانت كرده ام ، به آن وبلاگ پاك شده ام . انگار چيزي را از خودم ربوده ام ! نميتوانم شرح بدهم ! نپرس ، نپرس تو نخواهي فهميد مي آئي و جمله اي مي نويسي اما از اين روح سرگردان خسته ام چيزي نخواهي فهميد . اينجا دنياي كلامهاست و نظرات . تو تابع افكار ديگران ميشوي و آن وقت براي كسان خاص مينويسي . ديگران حرفت را ميشنوند اما حست را درنمي يابند چون نوشته ات مثل روزنامه ايست كه هر چند روز يكبار منتشر ميشود ! مگر نه اينكه آدم بايد براي حقيقت وجوديش تلاش كند؟ براي قلمش تا ضعيف نشود؟ براي حسش تا نميرد؟ براي علمش تا متوقف نشود؟ براي روحش تا وسيع شود؟ براي انديشه اش تا دريابد بفهمد و رشد كند؟ ! اما چگونه؟ وقتي تودر شاخه اي از مثلا ادبيات قرار گرفته اي ! خودت را ملزم ميكني كه زير پرچم قراردادت بايستي و مدام به خودت يادآور ميشوي كه : حواست باشد كجا ايستاده اي . بله ميشود مرزها را شكست ! ميشود ! اما پس حد چه ميشود؟ ! حد من ، حد تو و حقوقي كه براي وجود نظم با آن موافقت كرده ايم ! آه آدمها هميشه حدود را فراموش ميكنند ! مگر ميشود اصلا آدمي را در چارچوبي گذاشت ؟! مگر ميشود اين هستي خروشان را بندِ چيزهاي كوچك كرد ؟!
واي خدايا ! من دلتنگم ! نه !! دارم مي ميرم ! نميدانم چه ام است ! من مال اينجا نيستم ! من ميخواهم خودم باشم وقتي غمگينم ! وقتي شادمانم ! وقتي پريشانم ! وقتي بيزارم ! وقتي دوست ميدارم ! ولي وقتي ميايم و نگاه آسماني تو را به تماشا مي نشينم ديگر حق ندارم هر چيزي بنويسم بايد طوري بنويسم كه تو ( توئی که توان درک داری ) بفهمي . بايد هم دارد ! وگرنه به چه درد ميخورد ؟ اينجا اين توئي كه مرا نقد ميكني . شايد من چيزي نگويم . شايد برنجم يا شايد شادمان شوم . اما بي شك مي انديشم ! به آنچه گفته اي و به آنچه خودم در وبلاگ تو مينويسم ! ميداني اينجا آدم نيازمند ميشود ، وابسته ميشود ! اما باور كن رنج ميكشم وقتي ميبينم حرفهاي روشنم را هم نميفهمي ! من احتياج به فهميده شدن دارم همانطور كه تو داري ! ميخواهم به تو كه اين نوشته را ميخواني بگويم :كه وبلاگ نويسي بده بستان پيام نيست بده بستان انديشه است . حس است . آموزش است اصلا .
به من نگو چرا از خودت نمي نويسي ؟ چرا از خودت نمي گوئي ؟ نگو ليلا چه ات است ! در حالي كه نمي توانم و نبايد بگويم ! بيا و محبتي كن ! به من چيزهاي خوب ياد بده تا من هم بياموزم با تو چنين كنم .