محكوم به فراموشي
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٢  

هر بار كه آن مكالمه آخر را ميخوانم، دوباره تمام وجودم پر ميشود از تنفر ! تنفر از خودم كه مثل گوساله نفهم بودم مثل سگ وفادار و مثل شعور اندك آيينه صادق !
احساس بدي دارم ! احساس پرت شدن درون آشغال داني زندگي جائي كه خيال ميكردم ديگر وجود ندارد ! احساس له شدن زير پائي كه برايم محترم بود و عزيز . احساس حيواني را دارم كه صاحبش او را ميكشد ! لبريزم از انديشه هاي تلخ از مرور خاطراتي دردناك از تكرار صحنه هائي كه روزي تصويرهاي بهشتي بوده اند ! چگونه ميشود منظر روشن پيش رويت كه هميشه خيال ميكردي نورش از منبعي عظيم سرچشمه ميگيرد با بادي اندك رو به خاموشي بگرايد؟ چگونه است كه تمام برداشتهاي آدم از موجودي يا واقعه اي مي تواند اينهمه عوض شود !
...
هيچ چيز به اندازه ترس آدم را نابود نميكند ! ترس ! ترس از دست دادن ...
و روزي از دست خواهي داد به همين راحتي در كمتر از زماني كه بتواني باور كني ! و بعد ...
و بعد خواهي ديد كه ارزش خيلي چيزها ديگر آنقدر نيست كه تو روزي باور داشتي !
و بعد محكوم ميشوي ! محكوم به فراموشي !
نميدانم اگر باورهاي آدم بزرگ باشد ، عميق باشد و آدمي برايش تلاش كرده باشد آيا حتي در مخوفترين سياه چاله هاي زندان حقيقت ، باز اين متهم، ميتواند فراموش كند كه روزي بر او چه گذشته است يا نه ؟!
امروزم چنان لحظه ها ، تند ميگذرد كه گوئی هرگز نبوده اند اما گذر زمان زخمم را بهبود نخواهد بخشيد ! زخم ، بي دوا ، بي درمان، بي پرستار هميشه زخم ميماند هميشه درد خواهد داشت گرچه آدمها به جز مرگ به هر چيزي عادت خواهند كرد حتي به زيستن با زخمهاي عميق ...

واگويه هايم را براي تو مي نويسم نه براي آنكه نيازمند التيامي هستم - كه بگذار دوزخ خدا همينجا بر من نازل شود – ، نه براي آنكه كه اتفاقي تازه بيافتد – كه من بريده ام ديگر در اين وانفساي زندگي براي شروع هائي تازه ! – ، نه براي آنكه كسي را بيازارم – كه آدم رنجيده ميرنجاند - ، نه براي آنكه چيزي را به فراموشي بسپارم – كه آن به سادگي در ذهنم رخ نداده است كه رخت بربندد - ، براي آنكه نوشتن تنها توانيست كه دارم و اينجا تنها خانه ايست كه يقينا بي هيچ شريكي در اختيار من قرار گرفته است ! خانه اي شبيه گور كه اندكي در آن آرام ميگيرم .

بايد از بسياري از همسايگان مهربان مجازيم قدرداني كنم كه چه به صورت آفلاين و چه نامه مرا مورد محبت قراداده اند اگر چه در شرايط كنوني تنها به كلماتي كوتاه و شايد بي جواب گذاشتمشان . مرا ببخشيد كه قسمت نظر خواهي را برداشتم زيرا كه ديدم نوشته هايم جاي تبادل نظري ندارد .