انتها
ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٢  

رفتم،  به حكم اجبار به خاطر 4 ماه وقتي كه گذاشته بودم. اين آخري بود .از آن درسهائي بود كه دوستش داشتم . لذت مي بردم از حضور در كلاس ... براي هيچ كدام از امتحاناتم وقت درس خواندم نگذاشتم . تا مي آمدم متمركز شوم ذهنم روي اندوهم قفل ميشد ... بعيد ميدانم هيچ كدام را پاس كنم خيلي بعيد ميدانم. راستش برايم مهم هم نيست هي فكر ميكنم چه فايده ! چه فايده ! چيزهاي مهم هنوز هم خيلي زيادند  اما درك من خيلي اندك شده است ... وقتي چيزي مي بينم چيزي ميخوانم چيزي مي شنوم بايد دست كم يكي دو ثانيه به اش فكر كنم تا بفهمم چي بوده است ! تازه اگر ببينم بشنوم و بتوانم درست بخوانم !

دانشكده حوزه توزيع كارت بود . من به امتحان خيلي دير رسيدم . كارت امتحانم را هم همراه نداشتم . روي آخرين صندلي كلاس نشستم . سوال اول را خواندم دستم ميلرزيد ... نميفهميدم ،اصلا نميديم ... همه را بلد بودم اما نميتوانستم بنويسم حوصله نداشتم صداهاي توي سرم داشت ديوانه ام ميكرد “چه فايده ؟ ... چرا بامن اينكار را كرد ؟ ... نميخواهم هر شب اين شكلي ببينمت ... تو سالم نيستي ... دايره دوست داشتنت را محدود نكن .... من دارم دعايت ميكنم ... خيال كن مرده است مرده ! ... درهاي قبرستان چرا بسته است؟ ... چرا جلوي تلويزيون خاموش نشسته اي ؟ .... “

...

 بيرون سروصدا و رفت و آمد بود... چقدر امتحان راحتي گرفته ! در شرايط معمولي حتما اين درس را 18 يا 19 ميشدم استادش از آنهائي نيست كه 20 بدهد ... تازه من نميدانم اصلا چطوري سيمنار دادم ... روز سمينار من فقط حرف زدم اما حرفهاي خودم را نميشنيدم اصلا نميفهميدم چه ميگويم ...

اولين ماشين خالي كه آمد دربست گرفتم ... اصلا نميدانستم كجا ميرود يكي دوباره ماشين را نگه داشت انگار ... چيزهائي ميگفت سرم را فقط تكان ميدادم ... راديو آهنگي پخش ميكرد ... تو ماشين كناري كسي حرفي زد ... من همه صحنه ها را مي شناختم اما صداها را دور ميشنيدم ... اينجا ... اين سربالائي ... اين ساختمان مخابرات ... و آن يكي كه چند تا بيمه رويش چسبيده بود ! ... هوا خيلي گرم است ... ياد مامان افتادم هر وقت به گرما اعتراض ميكردم ميگفت آتش جهنم خيلي از اين هوا گرمتر است ... بخاطر همين است كه اينقدر تحملش ميكنم اما سرما را نه ! مامان ! چقدر به ات اعتقاد دارم ! اما هميشه به همه حرفهايت گوش نكرده ام مثل خدا !!! اين چطور اعتقاديست ؟ از روي عشق است ... عشق آدم را نجات ميدهد مگر ؟!

راننده گفت من ساعت 5 سرويس دارم ... تازه فهميدم چيزهائي گفته ... گفتم آهان ... گفت زياد مانده ؟ گفتم نه .

راديو تسليت گفت ... قلبم ريخت ... آنها همسن من بودند ... انگشت دستم را ميگزيدم نميدانم چقدر طول كشيد اماهنوز درد ميكند  ...

آقا نگه داريد ...

 

افتاد

ـ آنسان كه برگ آن اتفاق زرد ـ

                                           مي افتد

افتاد

آنسان كه مرگ

- آن اتفاق سرد –

                      مي افتد

اما

او سبز بود و گرم كه

                              افتاد

 

امين پور

مرگ ، اين درد ناگزير !

 

پ.ن: تغييرات مديريت يادادشتها را ديده ايد؟ دستشان درد نكند واقعا.