برايم نوشتی
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٢  

 

برايم نوشت :

خوب دوروبرت را نگاه كن !

همه جا پر است از انسانهايي که می توانی دوست داشته باشی و عشق بورزی بدون اينکه از تو

چيزی بخواهند و يا ناراحتت بکنند.

 

برايم نوشت :

دايره دوست داشتنت را آنقدر بزرگ كن كه خودت هم در آن قرارگيري .

 

برايم نوشت :

باورم كن ! من دوستت دارم بدون آنكه جنسيتت برايم مهم باشد ، حتي اگر خيلي گناهكار باشي باز هم فرقي نميكند .

 

برايم نوشت :

به من اعتماد كن ، تنهائيت را با من تقسيم كن ، حرفهايت را بزن خالي خواهي شد من تو را همانطور كه هستي خواهم پذيرفت .

 

برايم نوشت :

ديگر نميخواهي با آدمهاي تنها دوست باشي ؟... و من كه تنهايم ، و آدمها كه همه شان يك جورائي تنهايند چه ميشوند ؟

 

برايم نوشت :

براي يك دوست يك لبخند كوچولو ميفرستي ؟

 

برايم نوشت :

زندگي كن براي آنها كه دوستت دارند و براي آنها كه هنوز دوستشان داري براي آنانكه تو دست آويز اميدشاني .

 

برايم نوشت :

خودت را كنترل كن تو ميتواني، تو تواناتر از اينهائي كه خيال ميكني ...

 

برايم نوشت :

تظاهر كن ! به حالي جز آنچه هستي ... تظاهر ...

 

برايم نوشت :

دستانم را بگير آنچه خيال ميكني پرتگاه است نقطه شروع دانائي تو نسبت به خودت نسبت به آنچه داشته اي و نمي شناخته ايست . اينجا لبه تيز شعور توست . دستت را به من بده .

 

برايم نوشت :

چشمانت را باز كن ، اطرافت تاريكي نيست . اين ترس است كه وادارت كرده ديدگانت را ببندي . احتياط كن اما چشمانت را بگشا .

 

برايم نوشت :

عظمت درست روبروي توست خودت را در آن رها كن . خدا به تو نزديك است كافيست كمي باور داشته باشي ...

 مي نويسم

مي نويسم برايتان :

من هم شما را دوست ميدارم اما صد حيف كه دوست داشتنم تلخ شده است ... صد حيف كه شاخه هاي اعتمادم بريده شده است صد حيف كه نگاه ترديدم روي هر حرفي بالا و پائين مي رود ... من هم دوستتان دارم اما صد حيف كه دروازهاي قلبم تنها سوراخ كليدي شده اند كه به سختي ميتوان درونش را نگريست . صد حيف كه روياهايم روي بال باد تن به كوچ دادند . صد حيف كه آسمان آبي اميدواريم به زمستاني تلخ نشسته است ... صد حيف كه جز غار غار كلاغي گرسنه درونم آهنگ سلامي به موجوديت آلوده ام نمي شنوم . صد حيف كه سخاوت لبخندهاي بي پايانم به زهرخندهايي در سكوت بدل شده اند .

من نيز دوستتان دارم اما سياه اما نااميد اما بيمار ....

با اينهمه من هنوز به خوبي آدمها معتقدم و اين تنها پليست كه روبرويم مي بينم گرچه بي اعتماد رويش گام مينهم و با ترس،  زيرا كه هنوز به عظمت خداي آدمها معتقدم ....

دوست دارم بدانيد كه تنها چيزي كه هيچ موجودي نمي تواند از من بگيرد همين دوست داشتن است شايد اکنون ، نه از جنس مرغوبش ، نه آنگونه که بود ! اما هست شايد روزي دوباره ...