خاکستری
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٢  

مرا زير فشار حرفهايت خُرد ميكني!  خُرد ! اما نميداني كه توانم آنقدر تحليل رفته است كه از همه سايه هاي روشن هم مي ترسم ! آي آي ! ... درد دارد مرا ميكشد ! روبروي اين پنجره كوچك نشسته ام و مي سوزم ! مي سوزم !  كلمات چشمانم را احاطه كرده و اشك ... خدايا چرا امانم نميدهي !

به كدام باران سوگندت بدهم كه تنفس گندم در لحظه هاي عرياني حوا جاري بوده است ؟ و من را هيچ بهشتي ديگر آرامش نخواهد بخشيد ! و هيچ درختي نگاهم را به مهرباني لمس نخواهد كرد و هيچ جوي آبي رقيب صداي هق هقم نخواهد شد ! چگونه بگويم !!؟ چگونه ! سكوت ميكنم تنها سكوت ... چنان شيرجه اي رفته ام در اندوه عذاب وجدانم كه محبت آرام الفاظت هم رهايم نميكند ! من فرسوده ام ...

Andoh