سفر
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٢  

به چيزي شبيه هوا نياز داشتم كه جاني دوباره به ام بدهد واين تلخي مكرر را كه داشت ميرفت عادت بشود تعديل كند .
نميدانم چرا و از كي اما هيچ احساس خوشايندي نسبت به اصفهان نداشته ام واقعا هيچ دليل معقولي هم برايش نمي يابم . حال كه دست تقدير يك جورائي مرا به آنجا وابسته كرده است گاه گاه كه فرصتي پيش ميايد و تعطيلاتي فراهم ميشود سفري به اصفهان ميكنم براي ديدن آنها كه دوستشان دارم و بخشهائي از زندگيم را سخت مديونشانم .
برعكس تصوري كه من همواره داشته ام ، امروز كه خواهرم بيش از 5 سال با مردم آن ديار زندگي ميكند ، آنها را آدمهائي فوق العاده فعال ، خلاق و قدرشناس استعدادها ميداند . فيلمهاي جشن پايان سال دانش آموزان مدرسه اش را نشانم داد . جشن مفصل و بزن و برقص و بزكها و ترانه ها و فيلم برداريها و لباس پوشيدنهاشان برايم قابل توجه بود . نميدانم شايد من زيادي توي دايره كارها و آدما و فرهنگهاي اطرافم خط گرد آتش كشيده ام . شايد هم هنوز توي همان روزهاي خسته كننده و رنگهاي اجباري پوشش و تنبيه هاي سخت دير آمدن به مدرسه و نگاههاي هميشه باز خواست كننده و جاسوسانه مديران و ناظمها به دور تسلسل مشغولم . شايد هم آنقدر دنياي اطرافم مجازي شده است كه حضور شاد آدمها كنار هم برايم عجيب است ...
سفر را بي آنكه چيزي حتي مختصر در آن نياموزم دوست ندارم . به ندرت شده است كه بگويم خوش گذشت يا خيلي خوش گذشت ! همواره براي آنكه از سوالهاي اضافي فرار كنم - زيرا كه ميدانسته ام براي خيليها قابل درك نيست - گفته ام خوب بود جاي شما خالي ... نميدانم چرا خودم را مقيد به كلمات ميكنم شايد براي آنكه ارزش آنها را در بيان احساسم به خوبي شناخته ام . نسبت به برخي كلمات كه عام هم شده است چنين حساسيتي دارم مثل التماس دعا .
چند تا كلمه اصفهاني ياد گرفتم كه برايم قابل توجه بود . واقعا اين لهجه شيرين است به شرط آنكه قشنگ حرف زده شود كه اين از هيچ زبان و لهجه اي مستثني نيست .
اولين برخوردم با حافظ و گلنار كه برادر و خواهر 12 و 13 ساله اي هستند معلومم كرد كه اين روزها چيزي به نام سن معني ندارد . پيشتر هم اين را ميدانستم اما راستش را بخواهيد به زير 16 سال نرسيده بود . آنها هم وبلاگ خوان هستند تصور نميكردم حتي اسم وبلاگ را شنيده باشند . اما جلوتر از اين حرفها آنها خودشان گروهي داشتند كه برنامه هاي راديوئي و انيميشن تهيه ميكردند ! حقيقتش را بگويم من اصلا نتوانستم بيشتر بپرسم چون از نوع تفكر خودم در باره اشان خجالت كشيدم .
چيزهاي زيادي ياد گرفتم كه نوشتن تك تكشان بيرون از حوصله من است اما يك ضرب المثل شنيدم كه پيشتر نميدانستم . : يابو آب دادن ، به معني خودش را به كوچه علي چپ زدن . و اصطلاحاتي كه اصفهاني ها در مورد كلمات پماد (بچلوني) ، قطره ( بچكوني )، امروزي و جديد ( حالائي )، آب نبات چوبي( بليسي ) ، شكلات ( بمكي ) بكار ميبرند برايم خيلي جالب بود .
ساعتي هم سراغ باغ پرندگان رفتيم كه واقعا زيبا بود . ميدانيد اصولا حضور موجوداتي كه ميفهمند و ساكتند براي من خيلي غنيمت است راستش بيش از آنكه با آنها ارتباط برقرار كنم در اجبار شيريني وادار ميشوم با خودم ارتباط برقرار كنم .

واقعا نميدانم به چه زباني ميشود از نگاه گرم و صميمي و حضور رنگي دوستان عزيزم تشكر كنم . از همه آنهائي كه مرا ميخوانند و بيش از آن ، تحملم ميكنند . بيش از 2 هفته است كه به آنها كه دوستشان ميدارم سر نزده ام راستش نه براي دلخوشي آنها براي پر شدن نياز حضورشان درون خودم . كه آدم بي خودخواهي كاري را نميكند . بابت لطفهاي مكرر شما ممنونم گرچه تشكر مجازي ، مرا هم راضي نميكند اما من در حد بضاعت شعورم در حد درك و احساسم در اندازه محقر موجوديتم در همين قواره كوتاه چند خطي خانه ام صادقانه از همه سپاسگزارم . همه آنها كه نامه زده اند آفلاين گذاشته اند و گاهي كه سعادت هم صحبتي داشته ام برايم گفته اند .