تعلق
ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٢  
ميان اين همه آدم ، صدا ، آلودگي ، نگاههاي خالي و عبور سريع . ميان آوازها و ترانه هاي بلند ، ميان لبخندهاي بيرحمانهء مرداني زمخت با شعوري اندك ، خودت را زنداني مي بيني گاهي !
چشمانت را ببند خيال كن در جاده اي خنك ،با درختاني كهن و صداي آب و صداي بال زدن پرنده اي سبك و شايد آوازي دور از كلاغ مي گذري ! خيال كن ! ...
در اين هياهوي نافرجام كه گوئي تا ابد ادامه دارد و خستگي ناپذير پيش ميرود تو خود را محبوس كرده اي ... گريزي نيست !
در گذشته اي دور تهران را با تصويرخياباني بلند و پياده روهائي طويل كه هر سنگ فرشش اندازه سه گام من بود به ياد مي آورم كلمه آسمان خراش تنها يك مفهوم تصويري برايم داشت ! تهران ، بلوار كشاورز بود و پارك لاله و ساختمان شيشه اي وزارت كشاورزي و البته بيمارستان ساسان ! جائي كه عزيزترين موجود زندگيم مدتها با بيماري اش مي جنگيد ! در تمام عمرم هر بار كه از آنجا گذشته ام قلبم به شدت فشرده شده است گوئي صداهاي شاد كودكانه را هنوز مي شنوم كه با عشق و شور و زندگي مي دوند و بازي مي كنند . پسري با موهاي لخت مشكي و دختري با موهاي بلند روشن ! و تمام اين خنده ها راه نجاتي براي از ياد بردن حضور مادر در بيمارستان بود ! امروز پسر بچه دوست داشتني كودكيم 21 سال است كه زير خاكهاي داغ بهشت زهرا پايين پاي كاجي تنومند سر بر بالين سنگ قبري گذاشته است كه به سادگي نام زيبايش را گردنبند سينه كرده است و امروز من به هر دست آويزي براي از ياد بردن خاطرات تلخ چنگ ميزنم ... به شماره ماشينها و ارتباط ارقامشان با هم و نام كوچه ها كه انگار هرگز تمام نمي شوند و البته آدمها كه قابل توجه ترين موجوداتند .
اگر روزي كسي را ديديد كه نگاه عميقش را انداخته توي صورتتان بدانيد منم ! من كه دارم بازي عجيب تشبيه آدمهاي مجازيم را در صورتهاي واقعي انجام ميدهم ! ...من كه با نگاههاي پريشان مي گذرم با پاهاي خسته مي روم و در شتاب تكراري ماشينها ويراژ ميدهم تنها براي لحظه هائي كه نمي خواهم بياد بياورم داغهاي كهنه را و اشكها و حرفهائي كه سالها بعد در آن حوالي ديده ام و شنيده ام . تهران ، چارچوب خاكستري اندوه من است .شهري كه به من تعلق ندارد و هيچ وقت نخواهد داشت . براي من چون چادري است كه در بياباني مخوف برپا شده است به ديرك اين چادر هيچ گاه تكيه نخواهم داد ...