خداي كوچك من !
ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٢  

 

دستانت را ميگيرم ، مي بويم ، مي بوسم اما سخت است به ات بگويم دوستت دارم .نمي توانم به ات بگويم كه اگر نباشي زندگي عين مرگ است . تو در رگهاي من جاري هستي چون عشق ، تو درون من سيالي چون روح ، آخ كه اگر ميشد بگويمت ! اگر ميشد كه روبرويت بنشينم و توي چشمانت كه هميشه با نگراني نگاهم ميكند بنگرم و ... اگر ميشد! ... هيچ لحظه اي نبوده است كه خيال كنم كه تو نيستي و بغض آنقدر گلويم را نفشارد كه اشكم در نيايد ... باور كن تو تمام هستي مني ... چقدر آرزو داشتم مثل تو باشم . مهربان ، باگذشت ، با شعور ، مغرور ، فداكار ، بي توقع ... تو واقعا براي من بيتائي ، بي تا ! اما چه حيف كه نميتوانم در آغوش بگيرمت نمي توانم آنهمه اشك را كه پشت ديوار تنهائيم مي ريزم  در برابرت بريزم ! حيف !

از بچگي همواره از لوس بودن برحذرم داشته اند من كوچكترين فرزند خانواده ، بايد هميشه آرام اما مغرور مي بودم ، ادا و اصول درآوردن و قربان صدقه رفتن ، كار بچه های نُنُري بوده است كه بايد از آن دور ميشدم ، ياد گرفته بودم كه اگر كسي را دوست ميدارم ، چيزي به اش نگويم ، وقتي مي بينمش فقط يك لبخند بزنم ، اگر خسته است سرش را روي پايم نگيرم و موهايش را نوازش نكنم ، وقتي اندوهگين بود به جاي آنكه در آغوش بگيرمش و التيامش باشم و حرفهاي اميدوار كننده به اش بزنم ، به جاي آنكه به اش بگويم كه او آنقدر برايم مهم است كه با كمال ميل آماده ام تا اندوهش را با من قسمت كند ... برايش چيزي بياورم تا بخورد ، از محيط دورش كنم بي آنكه دقيقا حس كند كه بخاطر آرامشش چنين ميكنم . ياد گرفته بودم كه تمام حس زنانه ام را كه مرتب رشد ميكرد و بزرگ ميشد به صورت ديگري بروز بدهم ... كاغذ و قلم و ساز و مضراب ، مداد و طرح ... و بعدها ... نميدانم اگر اينترنت نبود روزگار من به كجا كشيده ميشد ! حالا هنوز هم وقتي روبرويت مي نشينم هنوز هم وقتي نگاهت ميكنم وقتي عجيب دلتنگت ميشوم وقتي به آغوشت نيازمندم ، مي ترسم خودم را درونت حل كنم ... آخر همه اين خوداريها را تو به ام ياد دادي ! حالا چقدر حيفم مي آيد ... يادم دادي كه اگر كسي را دوست ميدارم براي او كاري كنم ، با او باشم ، برايش فداكاري كنم بي هيچ حرفي ، اما عزيز دلم ! من در اين سالهاي اخير ياد گرفته ام كه با كلمات كوچك با نگاه آرامش بخش ، زخمهائي را التيام ببخشم  كه با تمام نيروهاي موجودم هم نمي توانستم كاري عملي بكنم كه بيش از آن انرژي مثبت منتقل كند . يادم دادي كه چون تو بودن چقدر سخت و چقدر دردآور است . اين ها را از دستهاي خسته ات از نگاه نگرانت از اضطراب دائميت از خودگذشتگي مداومت دريافته ام .با اينهمه من هر چه دارم هر چه ، هر استعدادي كه اندكي زنانه باشد از توست ، توئي كه نگاه سرد مرا به روشني علم گشودي توئي كه انگيزه زيستن براي ديگري را در من آفريدي ، توئي كه استوار بودن ، تواضع داشتن ، سر خم نكردن در مقابل ظلم ، مقاومت در برابر تلخيها و انديشيدن به خدا را يادم دادي . آنچه نوشته ام براي تو اندك است حقير است ميدانم اما كاش ، كاش ، كاش مرا آنگونه تربيت ميكردي كه از درد مادر شدن نگريزم . تو را دوست دارم در تمام لحظه هاي بودنم .  ميخواهم بماني براي هميشه زيرا كه تو تا ابد براي من منحصر به فردي و من مي ستايمت خداي كوچك من !