حد و مرز
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ شهریور ۱۳۸٢  

بين هستي و نيستي ، بين روز و شب ، بين آسمان و زمين ، بين خدا و من ، بين حقيقت و دروغ ، بين بهشت و جهنم ، بين سپيدي و سياهي ... مرزي نيست!

ساعتهاي زيادي از عمرم را به اين كلمه انديشيده ام !

چرا بايد مرز باشد!؟

چرا من دور چارديواري خانه ام را بهمين سادگي ميتوانم با تعريف حدي ، بپوشانم ...؟

 

حد چيست ؟

حد ! حركت به سمت مرزيست ! و مرز درست جائيست كه حد تمام ميشود .

بعضي چيزها حدشان به بي نهايت ميل ميكند ! تو هيچ وقت به آن نمي رسي زيرا كه هميشه آنور ترش چيزيست ... مثل كمال ! تنها ميتوان در آن مسير حركت كرد ...

بعضي چيزها حدشان بزرگ است اما يك جائي به انتها مي رسد مثل آرامش ...

بعضي چيزها حد كوچكي دارند مثل گرسنگي !

آيا چيزي هست كه حد نداشته باشد؟!

 

و عجيب نيست كه ما اينهمه تضاد درونمان موج ميزند زيرا كه مخلوقات خدا پراز تضادند و اين نهايت قدرت خداست !

 

 

Hade Baste

 

 

 

ميخواهم روحم را عريان كنم ... و با اين خود كه روبروي كلماتم نشسته كمي حرف بزنم و از او بپرسم :

 

از كجا معلوم كه زنده ايم ؟ مگر  تا به حال مرده بوديم كه معني زندگي را بدرستي بدانيم ؟ و آيا آنچه مرگ مي ناميم تمام شدن حد زيستن جسمي نيست كه روحي را اسير كرده است ؟

من نمي فهمم ! چرا بهشت هست ! چرا جهنم هست ! و ايندو كجا هستند ؟  و آنجا كه اين دو نيست چيست ؟

فرض كنيم كه قيامت آمده است ... دنيا نابود ميشود آدمها روبروي ملكوت بي عظمت خدا مي ايستند بعد ؟...

بعد ؟...

بعد به تناسب كاري كه كرده اي در جهنم و بهشت جا ميگيري ؟

من اصلا نمي فهمم !!! اگر بهشت هست و اگر جهنم ، پس جائي هست بين اين دو  كه نه اين است نه آن ! آنجا كجاست !!! ؟ اگر بهشت و جهنم هم اكنون هست پس جائي خارج آن است كه ما در آن زندگي ميكنيم !... نميشود !!! نميشود !!! بهشت و جهنم نمي تواند وجود داشته باشد ! اصلا جهنم نمي تواند وجود داشته باشد ! نميشود !

نميدانم شعورم تحليل رفته است يا هذيان ميگويم .

ديگر برايم ساده نيست به راحتي آنچه را كه تا امروز باور داشتم ، باور بدارم؟

و آخ كه چقدر سادگي راحت است ... و چقدر راحتي كوچك است ... و چقدر كوچكي تكراريست ... پس قرار است كي بزرگ شويم ؟

خدايا ! چشم باز ميكني ميبيني 20 سال داري ! كمي به اين كلمه فكر كن ! 20 سال ! 20 سال ... خيلي زياد است و بعد 30 40 50 و ... بالاخره حد جسميت تمام ميشود و ميميري ! و بعد ؟...

و اگر آنجا ابديت باشد چه ؟

بهشت يعني آرامش ... يعني هستي با تمام حقيقتش و جهنم يعني تضاد آن ! و راستي خدا چگونه ميخواست حاليمان كند كه هست اگر كه تضادي نبود ؟!

من گيجم ! از اين حدود ! از اين بود و نبود ... از اينكه ديگران خيال ميكنند بايد شبيه آنها يا تعريفهاي بديهيشان باشم تا آدم معقولي بنامندم ! چرا ؟! اين بديهي از كجا آمده ؟ ... هميشه همينطوريست ...  فايده ندارد دختر ... من متهمم ! به اينكه خيلي وقتها جور ديگري بودم ، انديشيده ام و زيسته ام ... بگذار باشم ، چه اهميتي دارد ! واقعا چه اهميتي دارد ! چيزي كه مهم است اين است كه من اگر شبيه آنها نيستم آنها هم شبيه من نيستند . من چيزهائي را آموخته ام كه تجربياتي خاص بوده است لااقل در دنياي اطراف خودم ، پس من كمتر از آنها تكراريم پس من اگر انتخابي ميكنم به حقيقتي رسيده ام .

و چقدر آدم به نسبت دانائي و دركش از حقيقت مسئول ميشود !!!!!

 بگذاريم كه آدمها در راهي كه هستند احساس رضايت كنند .

 

خدايا ! مرا رها مكن كه بي تو تنهاترين ِ موجوداتم ...