سیاست علاقمندی من نیست...

سیاست علاقمندی من نیست، نبوده و همیشه به هر شکلی با  احتیاط با آن برخورد کرده‌ام  ولی هیچ آدم عاقلی نیست که به فردا نیندیشد. من امروز نگران فردای دخترم شده‌‌ام.

انتخابات و جریانات آن زندگی همه مان را متاثر کرده است... روند نوشتنمان در بلاگ ها که جای خود دارد... روزهایم به چه خبر و چه شد و چه کردند می‌گذرد... نگران جوان‌هائی هستم که شعورشان زیر سوال رفته و احساسشان سر خورده... شاید لازم باشد کمی به تاریخ برگردیم... تاریخی در که آن بازی‌های مشابه ای بوده... دوست ندارم کسی آسیب ببیند اما دلم می‌خواهد تف کنم توی صورت کسانی که اسلام را به هر شکلی وسیله کردند و اعتقاداتم را زشت و منفور جلوه دادند... باورم را به خیلی چیزها از دست دادم ... تصویرم از خیلی آدم‌ها مخدوش شد و بعد از همه ی این‌ها باید بگویم این اولین باریست در زندگی ام که دلم می خواهد از ایران بروم.

/ 101 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرشته

با سلام .به برادر نازنین جناب حسین.جا دار د از دغدغه های خالصانه شما در مورد اینده وسرنوشت ملتتان تشکر و قدر دانی کنم.ویاد اور شوم که به عنوان فردی که از قبل از انقلاب و بعد از انقلاب دایما در گیر برقراری عدالت و وفاق اجتماعی بوده وهستم .اعلام می کنم هر روز من با عزیزانی مثل شما در ارتباط هستم وبه صورت چهره به چهر ه مشغول تحقیق وپژوهشهای علمی واجتماعی و فرهنگی و..می باشیم.به جوانهایی مثل شما افتخار می کنم که به جای التذاذ به دنبال حیات وسرنوشت سیاسی مردم خود هستیدوشماها را می فهمم .با تمام وجود دوستتتان دارم. ونیک میدانم اگر پای حرف و عمل باشد امثال شما بدون هیچ چشمداشتی با تمام وجود تلاش خواهید کرد.باور شما را باورهای مبارکی میدانم .که به دنبال حق است نه به دنبال فرد.فقط یک چیز را بدانیم طناب ظلم هر چقدر کلفت تر شود .زودتر پاره میشود.به امید انکه خداوند همه ما را به خودش هدایت کند.

سمیه

خدمتِ خانم رخشان عرض کنم که من اون آقای تصادفن پزشک و مترجم و غیره رو می‌شناسم. ایشون آرش حجازی هستن. مدیر مسئول نشر کاروان. مطمئن باشید که ایشون کسی رو نکشتن که خودشون رو معروف کنند. نشر کاروان با بلوار کشاورز ده دقیقه فاصله داره، بنابراین هیچ تعجبی نداشته که ایشون اون جا بودن. پزشک هستن؟ خب هستن دیگه، ممکنه یک مقدار مهندس و دانشجو و عمله و چیزهای دیگه هم توی خیابون بوده باشند. خجالت بکش خانم زشته. شما اسم مسلمون روتونه، این طوری واسه‌ی ملت حرف درنیارید. خجالت بکشید که دنبال این هستین که مرگِ این دختر رو بازیچه کنید و از کنارش به یک عالمه آدم دیگه هم تهمت بچسبونید. آرش حجازی یک چهره‌ی شناخته شده است توی این مملکت، شما می‌خواهین ایشون رو متهم کنید که توی کشتن یک دختر دست داشته؟ کجا به دوربین هی نگاه کرده؟ چرا دروغ میگید؟ حیا نمی‌کنید شما؟؟؟ حالم از این ملتِ مزخرف ایران به هم می‌خوره...ما احمدی نژاد از سرمون هم زیاده، هنوز استحقاق بدترش رو دارن این ملت که به سرشون بیاد. نمی دونم چرا به این جا سر زدم. اعصاب خودمو با حرفای یک مشت ابله خورد کنم...

سمیه

از آدم‌های بی‌سوادی که فرهنگ مطالعه‌شون از خانواده‌ی زرد و سبز و جومونگ فراتر نمی‌ره آدم چه انتظار داره که آرش حجازی رو بشناسن. متاسفم لی لا، اگر خواستی پستمو دیلیت کن ولی من جدن عصبانی شدم.

بي نام

سلام . به لیلا: کامنت من جرح و تعدیل شد؟ اصلاح شد؟ چی شد؟ به خانم سمیه: به نظر من می رسه که شما هم احتمالا اسم مسلمون روتونه اگه اشتباه نکرده باشم!

لی‌لا- آبی آسمانی

به بی‌نام: من هیچ وقت کامنتی رو جرح و تعدیل و اصلاح نکردم! بعد از این همه سال که منو می‌شناسید عجیبه برام این حرفتون! قبلنم دقتتون کم بوده حالا هم بهتون توصیه می کنم با دقت بیشتر اون پائین که شماره صفحات کامنتینگ میاد روی شماره ی 4 کلیک کنید و کامنتتونو ببینید!

لی‌لا- آبی آسمانی

به نیوشا /به حسین /به یک مترجم زن /به سمیه : اگر دقت کنید همه ی ما به نوعی عصبی و حساس شدیم این روزا. همه ی ما یعنی همه ی کسانی که تو این جریانات خودشونو ذی شعور حساب می کنند. فرقی نمی کنه کدوم طرفی باشن. حرف من در متن این پست این بود که چرا اعتماد ما به نظام و دینی که اینقدر براش خون ریخته شده و زحمت کشیده شده مخدوش شده؟ جوابمو گرفتم چون خاصیت هر انقلابی همینه که بعد از یک دوره آدمهاش همدیگه رو می بلعن ... بازی شطرنجیه که بالاخره یه طرف باید کیش یا مات بشه... چرا منی که این همه وابستگی به این خاک دارم باید به فکر رفتن بیفتم ؟ جوابمو گرفتم چون دوستم و همکارم و هم وبلاگیم به خاطر تضاد فکری که باهاش پیدا می کنم قادره طوری متهمم کنه که نه انگار در اساس هم وطنم بوده! چرا همه دزد شدن و دروغگو؟ جوابمو گرفتم چون دین من در اجرا اشکال اساسی داره وگرنه قانونِ فصل الخطابش پیش از این روند قانون رو طی می کرد! و...

لی‌لا- آبی آسمانی

به نیوشا /به حسین /به یک مترجم زن /به سمیه : برخلاف حرفهائی که یک مترجم زن گفتن خانواده ی من و بالطبع من در همه ی لحظات این مبارزات چه پیش و چه پس و چه در حال حاضر پررنگ حضور داشتیم ما از مریخ نپریدیم تو این مملکت ... ما یعنی من و همه ی کسانی که معترضند اما معتقدیم اگر این گونه چرا ها درست پاسخ داده نشه و سرکوب بشه و با رعب و وحشت خفه بشه و با استدلال منطقی توضیح داده نشه یعنی ظلم یعنی فساد یعنی خلاف دین ... با من من کردن و مظلوم نمائی کردن و دیگران رو متهم کردن و فحاشی کردن و آدم کشتن و به جون هم افتادن و شیشه شکستن و پرچم آتیش زدن و جیغ کشیدن و رنگی کردن خودمون مشکل رو حل نمی کنیم... ما باید شفاف و روراست باشیم. باید راه های اعتراض رو باز بزاریم باید دوستانه اما قاطعانه و با دلیل با هم حرف بزنیم و آخرش هم برای هم جک تعریف کنیم و همو بخندونیم باید هر چیزی رو که می شنویم و می بینیم باور نکنیم ... این کارا رو سالهاست نکردیم ... این رویه راهیه که آدمها رو نسبت به هم بدبین و مشکوک و بی اعتماد میکنه. این نوع نگاهه که دشمن ماست نه آمریکا و اسرائیل و انگلیس ... این همون آینده ی نگران کننده ایه که من دلم نمی خواد

لی‌لا- آبی آسمانی

به نیوشا /به حسین /به یک مترجم زن /به سمیه : این همون آینده ی نگران کننده ایه که من دلم نمی خواد دخترم بهش مبتلا بشه. در آخر با نطرات فریده تا حد زیادی موافقم و همینطور با جمله یآخر خواهرم فرشته : طناب ظلم هر چقدر کلفت تر شود زودتر پاره میشود.

محمد صالح رزم حسینی

باشگاه فرهنگی ورزشی صنعت مس با همکاری خانه فرهنگ شیخ هادی برگزار میکند... نمایشگاه کاریکاتور آثار محمد صالح رزم حسینی http://abukoorosh.blogfa.com/ http://www.messport.com/

رخشان

!!! خانم سمیه ی عزیز، من نگفتم آقای حجازی دست داشته توی اون واقعه، پر واضحه که با اون همه دوربین کسی که خودش توی تصویر باشه همچین کاری نمیکنه. لطفا آروم باشید . من فقط همینو میتونم بگم، شدت هیجان مسیرهای ارتباطی ذهن شما رو مختل کرده، فقط حرف موافقینتون رو می شنوید. و ضمنا اگه قصد دفاع از جریان خاصی رو داشتم اشاره به جوونای کشته شده ی دیگه نمی کردم. من تهران نبودن اما بین اون جوونایی که توی خیابون ها بودن و به استناد تصاویر توی زخمی شدن و ضرب و شتم و حتی کشته شدنشون بعضا نیروهای دولتی هم دست داشتن دوستای منم بودن، حرف من این بود که یه ذره هم شده مستقل فکر کنید و برای مرگ ندا کاسه ی داغ تر از آش نشین لطفا.