پاکن های دوستی

توی زندگی هر کسی زمان های عطفی وجود دارد که از تلاقی زمان دیگری با شخص دیگری رخ داده است در این رخداد در صورتی که اهمیت آن زمان عطف شده برای هر دو طرف یکسان باشد وقوع حس یکسان اجتناب ناپذیر است که نیروی دو برابری دارد، گاهی می شود عشق گاهی می شود نفرت و ... اما اگر اهمیت آن زمان عطف فقط برای یکی از دو طرف بیشتر باشد می شود احساس دین یا شرمندگی و ...

چند وقت پیش پیامکی داشتم که نوشته بود : زمانهائی در زندگی می رسد که تاوان دعاهای مستجاب شده ی خود را می دهیم.

من این جمله را باور دارم که در داستان واقعی زیر که در دو تکه ی زمانی به فاصله ی 12سال اتفاق افتاد به آن رسیدم و چه دیر رسیدنی...

سالها قبل در یک مورد به خصوص الزامن می بایست که از شبکه ای خاص دیتایی را رد و بدل می کردیم. سیستم، نیمه شب به دستم رسید و اطلاعات من تقریبن در مورد چگونگی انتقال صفر بود امکان دسترسی به کسی نداشتم ضمن آن که آن وقتها موبایل هم تا این اندازه همگانی نبود، وقتی من سرگردان به هر راهنمایی سرک می کشیدم مدیر آن شبکه پیدایش شد و طبق وظیفه اش راهنمائی ام کرد. دوستی ما این طوری شروع شد ... کاری که او کرده بود به لحاظ کمی کار مهمی نبود اما ارزش معنوییش برای من زیاد بود خلاصه روزی رسید که تصمیم به ازدواج گرفت و در این مورد از من کمک گرفت! آن وقت ها من مردها را خوب نمی شناختم، نمی گرفتم که بعضی رفتارهایشان تاکتیکی ست و بعضی حرف هایشان سیاسی. آدمها برایم خیلی یک دست و صادق بودند اگر کسی خوب بود، خوب بود خوبی اش را تقسیم بندی و ارزش‌گذاری نمی کردم.

خانم شین و دوستش و همینطور آقای میم دانشجویان هم دوره ای رشته کامپیوتر بودند که در بخش ما مشغول کارورزی شدند، با آمدن خانم شین و دوستش پای حراست و گزینش باز شد خلاصه همه ی همکاران خانم یک جورائی زیر سوال رفتند که لباسشان ال است و آرایششان بل... خدا می داند – ما که آخر نفهمیدیم جریان چی بود – اما حقیقت این بود که فقط همین دو نفر تازه وارد در بین کارکنان – تازه آن زمان دور – اندکی آرایش داشتند و فوکل می‌گذاشتند و لباسشان کوتاه بود – ما که از این جرات ها نداشتیم!!! – القصه دوست محبوب من عاشق خانم شین شده بود. خب امکان پرس و جو برایم مهیا بود، اما به همان دلایل بالا من آدمی بودم با یک ذهن کاملن باور پذیر و اعتماد کننده، پس به نزدیک ترین آدمی که می شد و به نظر می رسید خوب است؛ متصل شدم و سوال پرسیدم، شخص مورد خطاب من آقای میم بود که به بعد از مدتی که کارآموز بخش ما بود همه روی اسمش قسم می خوردند، همچین یک قیافه ی دلچسبِ مظلوم و مهربان و عاقلی هم داشت و البته کارهاش هم بسیار دقیق و از روی نظم و در تمام موارد درست بود... نتیجه آن شد که در جواب سوال من در مورد خانم شین، آقای میم گفتند که این خانمسوال شخصیت سبک و مشکل داری دارد وقتی نتیجه ی پرس و جو را بی هیچ موضع گیری، به دوستم نقل قول کردم. خیلی زود دوستی عمیق ما محو شد و من 8 سالِ نفسگیر نفهمیدم چرا و چی شد! گیج و مات بودم و اندوه تلخی داشتم چرا که تمام راه ها بسته بود، جواب تلفن و ایمیلم را هم نمی داد و همیشه دعا می کردم که کاش دست کم می دانستم به چه دلیل؟!

بالاخره دنیای فیس بوک دوباره ما را متصل کرد بماند که چه اتفاقات بدی به این سبب برایم افتاد. چقدر دلتنگی، چقدر اشک ( دیوانه بودم ها!!!) که باورهای مرا در مورد دوستی ها و اعتمادها و حرف ها تغییر داد.

او قصه ی خودش را گفت و با این که همسرش آن ایرادهایی که آقای میم گفته بود را نداشت اصلن خوشبخت نبود از من عذرخواهی کرد و فهمیدم که واقعن هیچ دلیلی وجود نداشته جز آن که حسود نبوده ام و با روی گشاده از تصمیم ازدواجش استقبال کرده بودم!!! مدت ها به این اندیشیدم که چطور می توانسته ام آن همه انرژی برای کسی صرف کنم که این همه بی منطق بوده؟! کاش هرگز دلیلش را نمی دانستم!

جالب تر آن که من در همین فضا با آقای میم هم لینک شدم و دیدم او وضعیت بدتری دارد، همسری دارد که چهار چشمی مواظبش است و بیچاره بعد از 2 روز ادد کردن من مجبور شد به ام توضیح بدهد که لطفن به ایمیلش پیغام بگذارم چون خانمش پسورد صفحه فیس بوکش را دارد و ... لابد قابل حدس است!

بعد از آن زیاد دنبال چراها نگشتم بیشتر به نشانه ها توجه داشتم و اگر کسی درهای دوستی را به رویم بست پاپیچش نشدم. آدمها دلایل خودشان را دارند باید باور کنیم که شاید آن دلایل برای ما مبتذل باشد و برای آنها در آن زمان خیلی هم قابل توجیه بوده است.

/ 10 نظر / 7 بازدید
رخشان

از اون نوشته ها بود که جز تأیید حرف دیگه ای ندارم براش. درباره ش با هم زیاد حرف زدیم و می دونی که باهات موافقم.

نهان خانه

جهان پیچیده ای ست... من فقط می دانم این را که: "فرمول و قاعده ندارد".

نهان خانه

درد دوستی بد دردی است. از درون کاستن است، به قول شاملو.

همان

انسان در یک نمودار مجانب صعودی همیشه در حال آموختن است در بردار های عمر و تجربه...

مجتبا تقوی زاد

خب چي بگم؟ درسته. گرچه من خودم خيلي مي گردم دنبال دليل كنار گذاشته شدنم از طرف ديگران. گرچه هرچه پيش مي روم به دلايل مسخره تري مي رسم اما اصلاح پذير نيستم خلاصه :)

فاطمه

سلام بانو. انگاری همین یکی دو هفته پیش بود به دلم افتاد سری به اینجا بزنم ببینم برگشتی به نوشتن؟ البته انگار دیر به دلم افتاده بودا! با اینحال خوشحال شدم از برگشتنت. موفق باشی.

فاطمه

خب البته حق دارید من رو به خاطر نیارید. چون اولا قدیمها وبلاگ دیگری داشتم، ثانیا به ندرت در وبلاگ شما کامنت میگذاشتم بعبارتی، جزء خوانندگان خاموشتون بودم. راستی، باید ازتون هم تشکر کنم بابت اونکه اون زمان که تازه شروع کرده بودم با خوندن وبلاگ شما نکات جالبی یاد گرفتم. به هر حال مهم اینه که بعنوان یه خواننده خوشحالم که دوباره می‌نویسید.

نرگس

انگار شعاع دلائل دیروز ما هر روز بزرگ تر می شه.

دوید جکوب

لی لا جان نمی دونی چقدر خوشحال شدم که بعد از قرنی اومدم اینجا و دیدم هنوز می نویسی. یک حس خیلی خوبی بهم دست داد. داشتم امروز وبلاگم رو می خوندم و پست های هفت هشت سال پیش دیدم اولین چیزی که برای من نوشتی بر می گرده به فروردین 84 یعنی 7 سال پیش...چه دنیا زود می گذره...کامنتت در مورد برخورد همراه با خنده با مامور مهاجرت کشورهای دیگه هست وقتی که گذرنامه ایرانی ات رو بهش تحویل می دی تا چک کنه....کلی از بچه های قدیمی هم مطلب و کامنت نوشته بودم. الان خوشحالم که یک دوست هفت هشت ساله اینجا دارم که هنوز می نویسه