مرض انسانیت

چرا هممون اینقدر ابلهیم که خودمون رو نقطه ی پرگار هستی می بینیم؟

چی باعث میشه که ما همه چی رو ول نکنیم و بریم وقتی خودمونو اینقدر خوب میشناسیم؟ 

چرا وقتی زندگی اینقدر موقتیه ما اینهمه دنبال دائمی کردن همه چیز هستیم؟

چی باعث میشه یکی تو بیابون و کوهستان و هر جای دیگه ای بتونه تنها و عاری از امکانات عادی زندگی های روزمره زندگی کنه و ما هیچی راضی مون نمیکنه؟

چرا فکر میکنیم اینقدر مهمیم که دیگران برای ابد باید دوستمون داشته باشن؟ و چرا خودمونو ملزم میدونیم دیگری رو برای یه واژه به نام وفاداری یا تعهد دوست داشته باشیم؟

خیلی احمقانه است...

همه چیز خیلی احمقانه به نظر میرسه وقتی به انتهای زندگی میلیونها آدم دور و برت نگاه میکنی...

نگاهشون میکنی و میبینی هر کدومشون به شکل منحصر به فردی شبیه یه داستانن... و بیشترشون هرگز نه برای خودشون جالب بودن نه برای تو ...

آره وقتی به ته همه ی این داستانها نگاه میکنی و می بینی تو هم عجیب شبیه همون داستانهای احمقانه ای حالت چطوری میشه؟!

ما جراتشو نداریم که یه داستان متفاوت از خودمون بسازیم... ما هیچی نیستیم... 

دین، فرهنگ، علم ... همه شون دارن ما رو به یه ریسمانی گره میزنن...

ما رو به چیزایی که معلوم نیست باشن یه ممکنه تغییر کنن امیدوار میکنن

برامون وفاداری، تعهد، ایثار، عشق، هم دردی، هوشیاری، شعور، شجاعت و هزاران واژه میسازن که ... سرمون گرم چی بشه؟

ولی ما گیر افتادیم تو یه داستان بزرگتر که برامون قابل درک نیست چون ما فقط سکانسهایی از یه داستان کوچکتریم... 

اما فرض کنیم که یه روز از خونه راه افتادیم و رفتیم و باز دیدیم تهش چیزی نیست... اونوقت چی؟ اگر ترحم برانگیز تر شدیم چی؟ اگر احمق تر به نظر رسیدیم چی؟ 

چرا اینقدر از تماشای خودمون در حالتهای مختلف لذت می بریم؟ 

اما یه چیزایی خیلی واقعی به نظر میان...

مثل درد... انگار ستون محکمیه که دورش رو حتی یه عالمه چیزای خوب گرفتن...

مادر شدن درد داره... زن شدن درد داره ... بزرگ شدن درد داره ... فهمیدن درد داره ... حتی خوردن کوفتی هم تهش درد داره...

انگار هیچی استوارتر از درد نیست اما تو بازم میخوای... این یه جور مرض نیست؟ مرض انسانیت؟ 

ما اصلن تو سربالایی نیستیم... من دست کم نیستم... دست کم الان نیستم...

 

/ 0 نظر / 47 بازدید