باغ بلوغ

نامه ‌ی شماره ی 1 : دیدار – بخش اول

تقدیر شبیه صفحه ی شطرنجیست که گاهی تو را مهره ی شاه می کند و گاهی سرباز، گاهی سوار بر اسبی و گاه بر تختی. گاهی می‌شوی بلاگردان کسی و گاهی می شوی بلا برای کسی.

چه کس و چه چیز یا چه نیروی‌ای جابجا کنندگان و سیاستگذاران مهره ها هستند توفیر چندانی ندارد؛ مهم این است که همواره اندیشه‌ای پشت مهره و حرکتشان است که قادر است سربازی را وزیر کند و برج باروئی را زیر سم اسبی کوخ.

به این نگاه فیلسوفانه نمی‌اندیشیدم وقتی داشتم تماشات می کردم ... اصلن تحلیلش برایم آنقدر دشوار بود که خنده‌ام می گرفت! شاید نبودی جای من که بتوانی بدانی چی می گذرد در چنان لحظه های عجیب نوسان از گذشته تا امروز!

من آنجا نشسته بودم روی پله‌ی تماشاچی و تو توی زمین داشتی دل مرا می بردی باز! چطوری بعد از نزدیک 20 سال تو را شناخته بودم!؟ چطوری بود که بعد از آن همه سال هنوز نگاهم از لای توری های تور هم فقط روی تو می چرخید؟! محال بود تو همانی که احساس می‌کردم نباشی... اما عین همان سالهای نوجوانی می ترسیدم بیایم و از خودت بپرسم! مثل همان سالها که بار اول که دیدمت پشت تور ایستاده بودی و داد می زدی : من!

و نمی دانم چی شد که نتوانستم چشم ازت بردارم! مثل همان سال ها که ساکت و آرام می آمدم و می رفتم و حتی سلام هم نمی‌دادم! مثل همان سال ها که تو می دانستی و من هم، اما هیچکداممان به روی آن یکی نمی آورد! خدایا! عین رویا بود! حالا تو خیلی مهربان تر از آن وقت ها بودی، آن وقت ها والیبال یک امر خیلی جدی برایت بود. ولی هنوز هم ندیدم کسی به اندازه ی تو از جنس خودم که تا این اندازه، بامرام، لات، مهربان، شاد و پر انرژی و معتمد به نفس باشد. بعد از آن همه سال حالا تو دیگر آن منش لاتی ات را نداشتی عین ماه شده بودی! وقتی داشتم نگاهت می کردم اشک توی چشمهام نشسته بود دلم ... دلم پر می کشید... دلم می خواست بغلت کنم بگویم کجا بودی این همه سال؟ کجا بودی که بدانی از من چی ساختی؟ به من چی دادی؟!

حالا تو همین جا جلوی چشم من داشتی همان رفتارهای دلچسبی را می کردی که 20 سال پیش جلوی چشمهای نوجوانم شده بودی اسطوره! همان آدمی که همیشه کتانی ساق دار سفید می پوشید و شلوارش را کمی کوتاه می کرد و موهاش را اوشینی می داد بیرون! اوووه چقدر دور می آید آن سال ها! حالا تو همین جا بودی و من اگر نمی آمدم جلو و باهات حرف نمی زدم هیچ وقت خودم را نمی‌بخشیدم...

/ 18 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
123

اااااااااذزبلابفلابتدبغا

123

البابزاذلرطاذ3صثضشصثصضتاد

فرشته

چه حس لطیفی.

گلادیاتور

همیشه تو بهترین ها رو داشتی و حالا خودت هم شدی یکی از همان بهترینها !

پریا

چقدر آدم را می کشد دنبال خودش این کلمات. منظرم بخوانمش تا ته!

وحید باقرلو

سلام تسلیت به مناسبت مرگ دموکراسی... و تبریک به مناسبت روز زن...

محمد درویش

سلام... روزتان مبارک ... شاد و خوشبخت باشید ...[گل]