این روزها خیلی دلتنگم

این روزها خیلی دلتنگم ؛

دلتنگی از سر و کولم بالا می رود، روی چشمهام برق می زند، توی موهام ژولیده و کرک می شود ، میان دستانم می لرزد بین جمله هایم آآآآآآآآه می شود و در گلویم گره می خورد... این روزها خیلی دلتنگم...

دلتنگ همه ی آنها و آنچه بوده است، همه ی آنها و آنچه رفته است، همه ی آنها و آنچه هست ... دلتنگ لحظه هایم که دارند می میرند در مسیری که آفتاب هر روز صبح و عصر بدرقه شان می کند....

دلتنگ  اشیاء ای که روزگاری با آنها گذرانده ام، مداد اتودی که با آن می نوشتم قبل از آنکه به کی بورد عادت کنم، دلتنگ روسری هایم که بوی عطرهای قدیمی ام را می دهند، دلتنگ آسمانی که هر روز به امید آبی بودن دوباره به اش نگاه می کنم، دلتنگ کوچه باغهایی که از آن می گذشتم و حالا دیگر نه پاییز دارند و نه تابستان، همیشه زمستانند، خشک و خالی با دیوارهایی بتنی... دلتنگ باغ انگوری ای که سگ ها دنبالمان می کردند، دلتنگ جاده های خاکی، دلتنگ پروانه هایی که پی اشان می دویدم، درختهایی که از آنها بالا می رفتم و گیلاس می خوردم...

دلتنگ مادرم، پدرم، عمه هایم، خواهرزاده و برادرزاده هایم، دوستان قدیمی ام، همکارانم، دوستان وبلاگی ام، دوستان مجازی ام و همه ی کسانی که می شناختم ...


و شبها دلتنگی هایم را خواب می بینم... و صبح ها با بغض بیدار می شوم... و دوباره هر روز در چمدانهای ذهنم انباشت شان می کنم تا فردا به جایی، در قابی، در واژه ای، آویزانش کنم... و فردا دوباره می آید با چمدانی دیگر...

از این روزها که منتظرم تمام شوند بیزارم، از خودم که اینهمه بی حوصله ام، از اخلاقم که این همه کدر است، از دلشوره ی ناتمام ماندن های دوباره بیزارم... این روزها از هیچ چیز نمی ترسم... مثل آواره هایی شده ام که جاده ای را می روند و می روند و می روند و به اجبار و غریزه می ایستند و می پیچند...

اگر نبودند دستهای کوچکش، اگر نبودند... مثل سیبی می گندیدم و به تخمیر طبیعت تن می دادم...

/ 4 نظر / 26 بازدید
رخشان

و این جور دلتنگی ها این روزا بیخ گلوی کی رو نمی چسبه...؟ منم دلتنگ و سردرگمم آبجی...

دل آرام

سایه ای بود و پناهی بود و نیست لغزش ام را تکیه گاهی بود و نیست سخت دلم تنگم کسی چون من مباد سوگ را حتا قسمت دشمن مباد گفتن اش تلخ است و دیدن تلخ تر هست ناگه نیست گردد از نظر باورم شد این من ناباورم روی دوش خویش او را می برم می برم او را که آورده مرا پاس ایامی که پروده مرا می برم در خاک مدفون اش کنم از حساب روزگار بیرون اش کنم... دلتنگی حس عجیبی ست.. که آراااااااام... آراااااام ادم را نا آرام میسازد.. به قول شمس لنگرودی ای کاش یکی بیاید که وقت رفتن ..نرود ....

کوثر

از اینکه وقتی احساسم و میگم این جمله رو در جواب بشنوم متنفرم ولی مجبورم بگمش .....منم همین ام :(

رخشان

درباره ی روزنگاشت بهمن: نگرانی ات درباره ی سواد نسل آینده واقعاً بجاست. من تازه در حالی مؤید این مطلبم که خودم و هم نسلهام رو نسبت به نسلهای قبل ترمون بی سواد و سطحی می دونم.