برگه ی رو دیوار

ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ دی ۱۳٩۵ 

من یه برگه داشتم رو دیوار اتاقم... یه تعداد برگه داشتم... اونوقتا که هنوز کسی واسه این حرفا تره خورد نمیکرد... وقتی که 18 سالم بود... وقتی که دور و برم پر از آدمهایی بود که بزرگترین دغدغه شون راضی نگه داشتن هم و حفظ آبروشون به هر قیمتی بود... اونوقتا من یه تعداد برگه داشتم رو دیوار اتاقم ... شاید چون خیلی واسه آبرومون بد بود که دیوارم پر باشه از تصویر هر مرد یا زنی که ممکن بود واسم مهم باشه یا خارج از عرف و شرع باشه... پس من یه تعداد برگه داشتم رو دیوار ِ ... رو دیوار زندانی که واسه خودم داشتم... 

اما یکی از مهترینهاشون اونی بود که روبروی در بود... جایی که هر وقت وارد میشدم میدیدمش... باید میدیدمش. 

واسم مثه ضریح بود... گاهی روش دست می کشیدم...

اونوقتا کوچکترین چیزا هم می تونست خیلی واسم سخت باشه... می تونست... چون اون چیزایی که داشتم تمام داراییم بود...

آدما واسه داراییشون مبارزه میکنن... هر کسی به شیوه ای... 

خب من واسه داراییهام مبارزه میکردم ... هنوزم میکنم... اما بیشتر شبیه ریاضت بود... 

آره یه برگه داشتم روش نوشته بودم: سخت ترین چیزها، بهترین ترین اونهاست.

بنابراین حتی به خودم گاهی سخت هم می گرفتم... 

اندازه ی اون سختی میتونه یه آدم رو به همون نسبت قوی کنه... یا به قول اون جمله ی معروف اگر نکشدت حتمن قوی ترت میکنه.

بیشترشون حتی به نزدیکیای مرگ هم آدمو نمی رسونن ... بنابراین ما همیشه قوی تر میشیم... 

من همیشه از دیروزم قوی تر بودم.


/ 0 نظر / 48 بازدید