سِر شدگی

شده در جائی از زندگیت به نقطه‌ای برسی که عمق بعضی چیز‌ها را درک کنی؟

شده از شدت درد٬ سِر شده باشی؟

دیده‌ای سوختگی‌های از نوع درجه 3 که دیگر هیچ دردی ندارند؟

مثال عمومیش این است: شده از شدت خستگی٬ بی‌خواب شده باشی؟

بعضی از حس‌ها این‌جوری‌اند٬ بی‌حس‌ات می کنند... بی‌رگت می‌کنند... بی‌تفاوتت می‌کنند... چون خسته‌ات کرده‌اند... چون تسلیم‌ات کرده‌اند... آدمی که تسلیم نشده٬ آدمیست که هنوز انگیزه‌ای دارد٬ یا خشم٬ یا امید٬ یا نفرت٬ یا عشق٬ یا خواهش... خلاصه چیزی هست که بکشدش٬ که ببردش٬ که سرپا نگه‌اش دارد٬ که حتی خراب کند...

اما وقتی کناری بنشینی٬ کسانی بیایند و بروند٬ حرف‌هائی زده شود یا نزده شود٬ تحقیر شوی یا محبتت کنند٬ برایت دلقک بازی در بیاورند یا زار زار برات گریه کنند٬ زندگی شان را بکنند یا زندگی‌شان را تعطیل ِحال تو کنند... اگر اینجوری باشد و باز تو کناری نشسته باشی... ببینی٬ بشنوی اما هیچ حسی نداشته باشی... وضعیتت مثل همان سِر شدگیست٬ مثل همان سوختگی درجه 3 است.

بعضی‌ بیماران روحی و روانی را دیده‌ای که آن‌قدر وضعیت وخیمی دارند که نمی‌توانند باور کنند که بیمارند؟ اصلن نمی‌دانند در چه وضعیتی هستند که بتوانند رفتارشان را اصلاح کنند. این‌ جور وقت‌ها باید کس دیگری کمکشان کند. کسی که تخصصش را دارد. نه هر کسی...

نمی‌دانم من خودم را باید در کدام یک از این گروه‌ها بگذارم. اما به هر حال این میانه محبت٬ سوال و جواب٬ پیگیری و کنجکاوی بعضی‌ها نه تنها کمک نمی‌کند بلکه آزارم هم می‌دهد.

نمی‌دانم سرآخر چه خواهد شد اما مادامی که هنوز آدم‌هائی هستند که به شدت دوستشان داشته باشم و برای آن‌ها زندگی کنم٬ تلاش می‌کنم قوی باشم و به نظرم این تنها اهرمیست که خدواند می‌تواند بدان وسیله زنده نگه‌ام دارد.

9 مرداد 87

پ.ن: به خاطر ندارم که این پست را قبلن گذاشته ام یا نه!

/ 32 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عیسا

لي لا ديدي كسايي رو كه از شدت گرسنگي عيد فراموششون شده ... من دوباره ديدم ...

تبسم

نمی دانم به خاطر مانده ام یا نه؟...ما که هر گز محبتتان را فراموش نمی کنیم...در روزهایی که همه نامه الکترونیکی می دادند شما عجیب شادمان کردید با دست خطی کاغذی...یادمان نمی رود اصلا...

:(

اصن مگه شما واسه چند نفر شكلات تلخ خريدي تا حالا؟ [متفکر]

شیرزاد ط( مکتوب)

واقعآ خوب بیان کردی . آدم بعضی وقتا تو موقعیت خودش غرق میشه . این فقط مال اوضاع وخیم نیست . بقول نویسنده ئ قورباغه را قورت بده مال وقتایی که موقعیتهای بهتر رو هم نمیبینیم هم هست . فقط اینه ها میتونن کمک کنن . آینه اشاره ام به دوستای خوب و صادقه .مثل آسمان وانیلی . گاهی فکر میکنیم نکنه مردیم و حالیمون نیست؟

خواب کوتاه

فکر نکن رو به غروبه زندگی اگه عاشق باشی ، خوبه زندگی

فریده

مشکلم اینست که کتاب بیوتن امیرخانی اساسن اعصابم را خرد می‌کند. البته وقتی آن پست را می‌نوشتم هنوز شروع نکرده بودم به خواندنش. اما خدا را شکر که تمام شد. آدمی مثل من که توان زمین گذاشتن کتابهای اعصاب خرد کن را هم ندارد مگر مجبور است کتاب بخواند؟!

شقایق

به نظرم خونده بودم این پست رو. سوختگی درجه ی سوم ..

آرام

تمام این حس ها رو تجربه کردم. خیلی زیاد .... [گل] کاش هیچ وقت بی تفاوتی نبود .....

شیخ

نه نشده [نیشخند]